سفر به شرق آسیا – 5

سفر به شرق آسیا – 4 (+)

پنج شنبه 11 شهریور 1389

امروز روزی بود که باید به سمت سنگاپور حرکت می کردیم. سفرمون از مالزی به سنگاپور زمینی و با اتوبوس بود. فاصله بین دو کشور 4-5 ساعت می شد، البته بدونِ علافیِ توی مرز. صبحانمون رو خیلی جنگی خوردیم و اتاق هارو تحویل دادیم و اومدن دنبالمون.

قبلا گفتم که تو هر گروهی باید یک لیدر چینی هم باشه. یکی از پسرایی که این چند روز دیده بودمش تو گروه، اومد دنبال ما که بریم دم اتوبوس. اتوبوس رو جلوی هتل روبرویی ما نگه داشته بودن چون مسافرهای اون هتل بیشتر بودن. تو هتل ما فقط خودمون بودیم!!

اسم این پسر چینی Alex بود. تو آسانسور که بودیم ازش پرسیدم لیدر سنگاپورمون هم ستاره هست یا تغییر میکنه؟ گفت “لیدرتون اسمش شاهرخ هست.” البته شاهرخ رو یه طوری گفت که اولش متوجه نشدم چی میگه و بعد که تکرار کرد حالیم شد.

چون باید یه مسیری رو راه می رفتیم تا به اتوبوس برسیم قاعدتا حمل چمدون ها برامون مشکل بود. (4 نفر و یه بچه بودیم اما 6 تا چمدون داشتیم. دو تا از چمدون ها فقط برای پانیا و وسایلش بود!!) ازش پرسیدم چطوری اینارو ما بیاریم اونور؟ گفت “شما برین، من و همکارم میاریم اینارو براتون.” و ما رفتیم سمت اتوبوس… وقتی رسیدیم دم اتوبوس دیدم Alex نشسته روی یه سکو و داره با راننده گل میگه و گل میشنوه، در صورتی که چمدون های ما هم جلوی در هتل بود و ما خودمون اینور اومده بودیم.

تعجب کردم که این چطوری زودتر از ما رسید اینور و تازه وسط بحث هم هست؟ اینکه پشت ما داشت می اومد!!! رفتم جلو ازش سوال کردم پس چمدون های ما کوش؟ مگه نگفتی شما برین من و همکارم میاریمشون؟! یه طوری منو نگاه کرد که اصلا از ماجرا خبر نداره و تو باغ نیست و گفت “?What are you talking about”… بهش حرفی رو که زده بود با من تو آسانسور دوباره تکرار کردم، و بازم همونطوری منو نگاه کرد!… ازش سوال کردم مگه تو Alex نیستی؟ مگه خودت نگفتی که… دیدم داره می خنده! پرسیدم چرا می خندی پس؟ مگه چی گفتم من؟(و خودمم خندم گرفته بود). گفت “اونی که با شما حرف زده Alex همکارم هست، من یکی دیگه هستم… قیافه های مارو اشتباه گرفتین… اوناهاش نگاه کن داره میاد، چمدون های شمارو هم دارن میارن”! و وقتی برگشتم به سمتی که اشاره می کرد دیدم واقعا من اشتباه گرفتم اینارو باهم از بس که شبیه به هم هستن! حالا اگه لباس هاشونم لباس فرم و یک شکل نبود میشد یه طوری تشخیص داد. 😀

هوا اونروز خیلی خوب بود و تقریبا آفتابی بود، بغیر از نیم ساعت آخری که تو مالزی بودیم و بارونی شد. بازم متاسفانه تو ماشین بودم و نمی تونستم برم بیرون و از بارون لذت ببرم. 🙁 … اما بارون از پشت شیشه هم لطف خودش رو داره.

ناهار رو تو یه رستوران بین راهی خوردیم که بوفه های مختلفی با غذاهای مختلفی داشت. این رستوران بین راهی به حــــــدی تمیز بود که باور نکردنی بود. مخصوصا دستشویی هاش خیلی تمیز بودن.

.


.

برای گشتن تو سنگاپور بازم تورهای مختلفی رو بهمون معرفی کردن که بازم از همونا استفاده کردیم. اما بنظرم برنامه های اینجا بهتر و خوش گذرون تر بود. برای اثبات یا رد این فکرم باید منتظر می شدم!… قرار بود اگر امشب به موقع برسیم برای Night Safari که گشت تو باغ وحش بین حیوانات هست بریم. از تصور اینکه می تونم شیر و حیوونای دیگه رو از نزدیک و بدون قفس ببینم، ته دلم قیلی ویلی می رفت.

مرز اول رو که مرز مالزی بود سه سوته رد کردیم و مهر خروجمون رو زدن. (البته اینبار چهار چشمی مواظب بودم که حتما مهر بزنن تو پاسپورتم و مثه عید نشم). فاصله بین دو کشور رو آب گرفته فقط و باید از روی یک پل رد بشیم تا به مرز سنگاپور برسیم. هوا همچنان گرم و با رطوبت زیاد بود.

برای وارد شدن به مرز سنگاپور باید کلا ماشین رو خالی می کردیم و هر چی وسایل داشتیم با خودمون میاوردیم پایین، چون ماشین برای اسکن می رفت و وسایل ما هم باید از زیر دستگاه x-ray رد می شد.

متاسفانه چیزی که اونجا اذیتمون کرد علافی اجباری بود که کشیدیم. اینطور بگم که هر کسی از هر کشور دیگه ای که از مرزشون رد می شد رو کاریش نداشتن و راحت مهرش رو تو پاسپورتش می زدن و می رفت، اما فقط به ایرانی ها گیر می دادن و علافشون می کردن. اصلا یه اتاق مخصوص این کار داشتن که ماها اونجا منتظر بودیم تا بعد از اینکه چند ده بار پاسپورت هامون رو چک کردن، بتونیم به سمت اتوبوس بریم. یه چیز حدود 2-3 ساعت اونجا علاف شدیم. اینطور مواقع هم همه بجای اینکه سعی کنن یه کاری کنن که اعصاب خورد بقیه، خوردتر نشه، یه چیزایی میگن که بدتر میکنن آدم رو.

قبل از اینکه به اداره مهاجرت سنگاپور وارد بشیم لیدرمون چنتا توصیه بهمون کرد. اول اینکه اگر بسته آدامس مصرف نشده ای با خودمون داریم حتما دورش بندازیم چون ورود آدامس به سنگاپور و جویدن اون ممنوع هست و جریمه نقدی داره. اما اگر بسته آدامسی که معلوم باشه از قبل مصرف شده هست زیاد کاری ندارن بهش چون نشون میده که مصرف شخصی هست. واقعا هم این چند روزی که اونجا بودیم تو یک دونه از مغازه ها یا تو دهن حتی یک نفر هم آدامس ندیدم. (خوش بحال استادها و دانشجوهاشون که سر کلاس صدای چندش ِ شلپ شلپ جویدن آدامس از نفر پشتی یا پهلویی در نمیاد) دلیل این کارشون هم بخاطر تمیز بودن شهر هست. دوم اینکه اگر بسته سیگار مصرف نشده ای با خودمون داریم اون رو هم دور بندازیم. کشیدن سیگار تو هر جایی امکان پذیر نیست، مخصوصا جاهای سر بسته. تو بعضی از اماکن عمومی سر باز جاهای مخصوصی گذاشتن که فقط اونجا امکان سیگار کشیدن هست. سوم هم ورود قرص، مواد مخدر و مشروبات الکلی ممنوع هست. چهارم، ریختن آشغال تو شهر مطلقا ممنوع هست و اگر کسی آشغال بریزه بار اول 1000 دلار سنگاپور ( هر دلار 800 تومان) جریمه نقدی میشه و بار دوم تو تلویزیون نشونش میدن. (مثه همون اراذل و اوباش خودمون که آفتابه مینداختن به گردنشون و …!!!)

متاسفانه بخاطر همون علافی 2-3 ساعته ای که تو اداره مهاجرت کشیدیم دیگه به برنامه Night Safari نمی رسیدیم و قرار شد پس فردا صبح این برنامه رو بجای شب، تو روز داشته باشیم.

سنگاپور (+) یک کشور- شهر بسیار کوچیک هست.  سومین قدرت اقتصادی دنیاست. در اصل یه جزیره هست که از شمال به جنوبش، و از شرق به غربش بیش از چند ده کیلومتر وسعت نداره و حدود 40-50 سال هست که استقلال پیدا کرده. اما به حدی زیبا ساختن این شهر رو که حد نداره. خیابون ها انقدر تمیز هست که انگار آدم تو اتاق خودش هست! اینو بدون اغراق میگم. تو این چند روزی که اونجا بودیم من حتی یه دونه هم پلیس راهنمایی و رانندگی ندیدم تو خیابونا. چراغ راهنمایی که نارنجی بود همه پشت خط می ایستادن و امکان نداشت از خط ایست اینورتر بیان! (این مورد تو مالزی هم رعایت می شد اما نه به شدت سنگاپور). تمام موتور سیکلت ها حداکثر دو ترکه و هر دو نفر با کلاه ایمنی بودن! (دقیقا مثل مالزی) تا جایی که من به چشم خودم دیدم، حتی ساعت 1:30-2 شب هم یه خانوم تنها امنیت داشت اگر تو خیابون تنها راه می رفت! تا جایی که من با گوش های خودم شنیدم و با چشم های خودم دیدم، صدای خنده از بین مردم بشدت شنیده می شد! اگر تو خیابون به مردم نگاه می کردی و بهشون لبخند می زدی، با لبخند جوابت رو می دادن نه با یه نگاه تندو اخمو و چهارتا دری وری پشتش! اگر تو خیابون بهت تنه می زدن سریع ازت عذر خواهی می کردن! اگر تو خیابون بهشون تنه می زدی (که خود من بارها تنه زدم چون کولم همیشه پشتم بود) و ازشون عذرخواهی می کردی، یا با لبخند تنها، یا با یه جمله مهم نیست و لبخند جوابت رو می دادن، نه اینکه وایسن بهت چشم غره برن یا یه چیزی ازت طلبکار بشن که “مگه کوری؟”! مغازه دارها ازت طلبکار نمی شدن اگر توضیح بیشتر (خود من وقتی سیم کارت می خواستم بخرم یه ذره گیج شده بودم تو توضیحاتی که بهم می داد خانوم فروشنده و چند بار ازش سوال کردم و با روی خوش جوابم رو داد) یا مثلا جنس سوم رو هم ازشون می خواستی برات بیارن تا بتونی انتخاب کنی یکیش رو! خیلی چیزهای دیگه هم بود که کم کم شاید بگم. نمی خوام بگم کجا بد هست و کجا خوب، فقط تفاوت هایی رو که دیدم بازگو می کنم.

تو شهر که وارد شدیم همه دوربین بدست چسبیده بودیم به شیشه های اتوبوس و عکس و فیلم می گرفتیم ;). دو تا ساختمون همون اول من رو متعجب کردن و واقعا آه از نهادم بلند شد. اول کتابخونه ملیشون بود که هر چی اتوبوس می رفت ساختمونه تموم نمی شد!!(متاسفانه ازش فقط فیلم دارم). دوم هم ساختمون دانشگاه مدیریتشون بود (تو عکس ساختمون شیشه ای سمت راست هست) که وقتی با دانشگاه خودمون مقایسش کردم… هی هی! 🙁

.


.

از این کلیسا خیلی خوشم اومد.

.


.

جلوی یکی از هتل ها که ایستادیم تا مسافرهاش پیاده بشن، این ساختمون رو دیدم. اینو جدی میگم، از دیدن این ساختمون کلی ذوق مرگ شدم چون همین چند وقت پیش بود که ایمیلش رو دیده بودم. سه تا ساختمون های زیرش تقریبا مسکونی هست، اما کشتی که اون بالا ساختن کازینو هست. ورودیش یه چیز حدود 200-300 دلار می شد انگار.(تو پست بعدی عکس بهتری ازش می ذارم حتما.)

.


.

هتلی که توش اقامت داشتیم  Grand Park City Hall بود. برعکس مالزی، تو این هتل با همسفرهای بیشتری بودیم.

شب انقدر وقت داشتیم که فقط یه شام بخوریم و یه دوشی بگیریم و استراحت کنیم… برای شام مجبور بودیم تو یه پاساژ بریم که متاسفانه در اصلی پاساژ رو ساعت 11 شب می بستن و باید از یه در دیگه می اومدیم بیرون. کلا تو مالزی و سنگاپور تمام مراکز خرید و فروشگاه ها ساعت کاریشون از 10 صبح تا  10 شب هست. تنها جاهایی که باز هستن رستوران های 24 ساعته هستن. هم تو مالزی و هم تو سنگاپور بخاطر وجود چینی ها و هندی ها، جلوی در مغازه ها یا خونه هاشون میشه معابد کوچیکی رو دید. از در پشتی پاساژ که اومدیم بیرون یه معبد کوچیک چینی رو دیدیم.

.


.
.


.
.

اینم یک صندوق صدقات از نوع McDonald ی

جمعه 12 شهریور 1389

برنامه امروز اینطور که از قبل لیدمورن توضیح داده بود، برنامه خیلی پرو پیمونی بود و بنظر می اومد که حسابی خوش بگذره! …

این پست در دوشنبه, 13 سپتامبر 2010 ساعت 10:00 ق.ظ ارسال شده است و مربوط به موضوع روز نوشت هام, سفرنامه هام, نوشته هاي پپري. می باشد . شما می توانید با RSS 2.0 نظرات این پست را دنبال کنید.

 

4 پاسخ به “سفر به شرق آسیا – 5”

  1. احسان عیوضی گفته :

    پریا – واحد مرکزی خبر – سنگاپور !!!
    ————————–

    😀

  2. يه غريبه گفته :

    اين كشورهاي اجنبي تماما از ايران الگو برداري كردن خودت مقايسه كن ساختمونهايي كه تو ايران هست طرز رانندگي و نظافت شهر و فرهنگ مردمانش وطرز برخورد با مشتري و علي الخصوص امنيت خانمهادر كليه ساعات شبانه روز. همه و همه از ايران الگو گرفتن اگه ما نبوديم معلوم نبود ميخواستن چيكار بكنن.
    ————————–
    هـــــــــــــــــــــان!!!!!!!!

  3. Memorialist گفته :

    خداییش این چشم بادومی ها همشون شبیه همن !
    این رستوران بین راهیه من رو عجیب یاد رستوران بین راهی های خودمون می اندازه ! :دی ! می دونی که ! 😉 مخصوصا دستشویی هاش !
    سنگاپور هم که اصلا تهرانه خودمون ! ما ها متاسفانه فقط ادعای با فرهنگ بودن رو یدک می کشیم و کلا از ادب و احترام به طرف مقابل و رعایت حقوق شهروندی دیگران هیچ بویی نبردیم … خب با خوندن و دیدن این چیزا خیلی ناراحت می شم و افسوس می خورم …
    این رفتار با ایرانی ها هم که تازگی نداره . یک زمانی بود آرزو می کردن یک ایرانی بره کشورشون و کلا واسه هیچ جا ویزا نمی خواستیم بعد الان حتی اون دبی هم واسه ما شاخ و شونه می کشه … افسوس !
    ————————–
    منم بخاطر همین اشتباهشون گرفتم دیگه 😀
    آره دقیقا شبیه مال خودمونه 😉
    امروز با دوستام رفتیم واسه خرید. خانومه میگه اگه خوشتون نمیاد از رنگش دیگه باز نمیکنم بستش رو چون جمع کردنش سخته! دقیقا یاد اونجا افتادم
    واقعا افسوس داره برامون

  4. papary » Blog Archive » سفر به شرق آسیا – 6 گفته :

    […] اینجا اون کازینویی که به شکل کشتی هست و تو پست قبل ازش نوشتم رو به خوبی می شد […]

ارسال نظر