هیچ کسی

اون: پس چرا زود اومدی؟ مگه نگفتی تا 8 شب کلاس داری؟

من: خب رفتم دیدم دانشگاه خلوته. از خانم حراستیه پرسیدم مگه کلاسا تشکیل نمیشه؟ گفت “از شنبه”. گفتم پس چرا پای تلفن که سوال کردیم گفتن از اول مهر بیایین؟ گفت “لابد یه آدم غیر مطلع پای تلفن بوده!” منم لجم گرفت گفتم {…}! (مانتو رو درآوردم) تازه دیر اومدم که!

اون: چطور مگه؟ کلاستون تشکیل شد یا نه بالاخره؟

من: نه بابا تشکیل نشد… هیچی! تا سید خندان پیاده اومدم بعدشم با تاکسی اومدم تا خونه. وگرنه باید نیم ساعت زودتر از الان می رسیدم.

اون: خب واسه چی پیاده اومدی؟ با تاکسی می اومدی که زودتر برسی. همیشه چی کار میکنی؟

من: واسه چی باید با تاکسی می اومدم که زودتر برسم؟! نه کسی منتظرم بود، نه کسی از دوری من ناراحت بود، نه کسی دلش برام تنگ می شد، نه کسی دلش هوامو می کرد، نه کسی دلش برام تاپ تاپ می کرد، نه کسی …

پ.ن: از قدیم گفتن “نازکش داری ناز کن، نداری پاتو دراز کن!” … نمی خوایی؟! پیاده روی کن!

این پست در پنجشنبه, 23 سپتامبر 2010 ساعت 5:00 ب.ظ ارسال شده است و مربوط به موضوع روز نوشت هام, روز نوشت های دانشگاهیم, نوشته هاي پپري. می باشد . شما می توانید با RSS 2.0 نظرات این پست را دنبال کنید.

 

5 پاسخ به “هیچ کسی”

  1. معمار بیکار گفته :

    دیدی گفتم نرفته بر میگردی :d
    ————————–
    یه موقع فک نکنی ضایع شدما!!! 😀

  2. معمار بیکار گفته :

    اصلا!
    ————————–
    دارمت 😉

  3. بابا گفته :

    سلام به دختر گلم
    حالت چطوره خوبی
    امیدوارم همیشه در زندگیت شاد و موفق باشی
    من از اینجا همیشه نازتو میکشم
    همیشه شاد و تندرست باشی
    ————————–
    سلام بابا جون
    ممنونم…شما خوبین؟
    چقدر خوشحال شدم کامنتتون رو دیدم.
    یک دنیا ممنونم از لطفتون.
    شما هم همینطور (گل)

  4. Memorialist گفته :

    خب خوبه که ما خودمون نرفتیم :دی !
    ————————–
    شما اشتباه کردین نرفتین. چون کلاسای شما حتما تشکیل شده 😀

  5. الهام - روح پرتابل گفته :

    خوبه همونجا مانتوت رو در نیاوردی بزنی زنه رو شل و پل کنی!

    منم قبلاً اینطوری بودم ولی حالا هرجا هستم باید زود برسم خونه برای کار خونه. دلم برای این بیخیالی ها تنگ شده پریا!
    —————————
    آخه اون زنه جواب تلفنم رو نداده بود که!
    بی خیالی زیادی هم خوب نیست الهام.

ارسال نظر