آکبر کامو
یه تیکه از کتاب رو خیلی خوشم اومد! های لایتش کردم! اینجا هم مینویسم!
“…اگه عشقی وجود داشته باشه، جز شناخت دو طرفه تو سکوت و صمیمیت، بدون شرم و حیا، معنای دیگه ای هم می تونه داشته باشه؟ آدما وقتی بدونن موقع عشقب.ازی یکی داره نگاهشون می کنه، حس میکنن لخت.ن و وقتی احساس کنن لخت.ن همدیگه رو دوست ندارن.”
رکوئیم برای یک راهبه، آلبر کامو، ترجمه کیاسا ناظران، نمایش نامه، نشر قطره، ۲۰۰۰ تومان
فیل! و زرافه هاتون رو بیارین اینو ببینین!…
خب “خانوم” معلومه که وقتی اینطوری بپوشی و راه بی افتی تو خیابون، یکی عین این مارمولک دنبالتم می افته دیگه! اینطوری نپوش تا دنبالت نیافتن هی! اون بیچاره که عین بچه آدم با دوستاش وایساده بود، تو که اومدی و اونطور عشوه کلفتی! اومدی این بچه هم از راه راست، به کج چپ شد! تازه قیافشم چطوری میکرد برای پسره! اییش! (با حرکت دست)
چرا مزاحم ماها کسی نمیشه؟ وقتی متین بپوشی و بری تو خیابون معلومه که هیچ کسی برات مزاحمت ایجاد نمیکنه دیگه! حالا دیگه خیییلی بخوان آدمو نگاه کنن میشه یکی مثه اون خانومه که هفته پیش تو اتوبوس اون ادا اطوارارو درمیاورد! تازه اونم بعدا فهمیدم از رنگ لاکم خیلی خوشش اومده بوده منتها بنده خدا روش نمیشده مستقیم بگه!
تازشم! خودت خوشت میاد با یکی قرار بذاری بعد طرف نیاد و انقدر وایسی سر کوچه تا سر کوچه تبدیل بشه به ورودی جنگل؟ خدارو خوش میاد هی با این پسره قرار میذاری و نمیایی؟ این بیچاره هم هی باید یه لنگه پا وایسه سر کوچه!
والا! دروغ میگم، بگین دروغ میگی!
17 پاسخ به “آکبر کامو”
می 26th, 2010 at 11:36 ب.ظ
چهارشنبه 5 خرداد1389 ساعت: 23:36
دختره جز جیگرزده!
اینا هستن که باعث ترافیک می شن دیگه!!!!!!!!!
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
کاش فقط ترافیک باشه آخه
می 26th, 2010 at 11:44 ب.ظ
چهارشنبه 5 خرداد1389 ساعت: 23:44
اون حرکت دست من رو کشت!
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
ایضا تیریپ جنابعالی
می 26th, 2010 at 11:45 ب.ظ
چهارشنبه 5 خرداد1389 ساعت: 23:45
متین بپوشی؟ متین؟
یعنی میتونی پریا؟
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
پس چی که میتونم!
مانتو آبیم مگه میتن نیست
می 26th, 2010 at 11:45 ب.ظ
چهارشنبه 5 خرداد1389 ساعت: 23:45
حالا از کجا فهمیدی قضیه لاکت بوده؟
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
بعدا که فکر کردم متوجه شدم
می 26th, 2010 at 11:52 ب.ظ
چهارشنبه 5 خرداد1389 ساعت: 23:52
حالا هی من میگم مانتوی ابی نپوشه کسی هی گوش ندین
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
آقا این دختره که مانتو آبی تنش نبود….نیم پارچه هم تنش نیست
می 27th, 2010 at 12:22 ق.ظ
پنجشنبه 6 خرداد1389 ساعت: 0:22
hfhfeyu uwyteirouioi eiriuyui eryiuwyeruyi ueriuyeury iwuer ???jdjjj!!!kk
لطفاتعجب نکنید این ها با تلفیقی از زبان انگلیسی و ایتالیایی نوشته شده است وچون تو پروفایلتون نوشته بودید بلدی حتما تونستی بخونی.
کار خاصّی نداشتم فقط خواستم آمار بازدیدهاتون قدری بالاتر برود
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
اینروزا چرا همه به فکر بالا رفتن آمار وبلاگ من هستن؟
می 27th, 2010 at 1:57 ق.ظ
پنجشنبه 6 خرداد1389 ساعت: 1:57
یعنی بازم اول نشدم؟
میگم این فیل و قورباغه و وزغ این روزها چقدر پرکاربرد شده!
دیگه کسی فکر نکنم باشه که حداقل فیلهارو از نزدیک ندیده باشه!!!
این رنگ لاک رو خوب اومدی!
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
بشر پیشرفت کرده!
می 27th, 2010 at 1:58 ق.ظ
پنجشنبه 6 خرداد1389 ساعت: 1:58
این اکبر کامو بیگانه زیبایی داره!
مخصوصاً وقتی شب مرگ پدرش با دوست دخترش . . .
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
نخوندم اونو هنوز. باید بگیرم
می 27th, 2010 at 8:18 ق.ظ
پنجشنبه 6 خرداد1389 ساعت: 8:18
نیم پارچه ؟؟؟
چی هست همون لپ تاپه ایا؟
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
نیم پارچه میتونه همون نیم متر پارچه باشه
از لپ تاپ خیلی پیشرفته تره!! اصلا با لپ تاپ مقایسش نکنین
می 27th, 2010 at 8:29 ق.ظ
پنجشنبه 6 خرداد1389 ساعت: 8:29
خودت متین پوشیده بودی!
کودکت چی اونم متین بود یا جلافتانه اومده بود
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
بیچاره این کودک از دار دنیا فقط یه پوشک داره و بس
می 27th, 2010 at 10:05 ق.ظ
پنجشنبه 6 خرداد1389 ساعت: 10:5
وای اکبر کامو !
کارای اکبر رو دوست دارم ولی !
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
مگه تو هم اکبر رو دیدی؟
می 27th, 2010 at 11:33 ق.ظ
پنجشنبه 6 خرداد1389 ساعت: 11:33
اکبر؟؟؟؟وای خاک برسرم!
ولی ازمسیح بپرس اون سوسن خانومی که میدیم یه چیز دیگه بود!
لاغــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!چشمای پر از آرایش وسیاه!و صورتی بدون ابرو که براش 2تا خط جاش بود که مثلا بهش میگفتن ابرو!خلاصه تیکه ای بود!من که هنوز تو کف اون عشوه ای هستم که اومد!
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
گل به سرت!
اونروز چه خبطی کردم با مترو رفتم. چیارو که از دست ندادم
برای کی عشوه اومد؟
می 27th, 2010 at 11:39 ق.ظ
پنجشنبه 6 خرداد1389 ساعت: 11:39
راستی مزاحم من زیاد میشن به خدا راست میگم!!!
پریروز بدون آرایش و مقنعه رفته بودم بیرون فقط یه رژ داشتم همونی که دفعه پیش زده بودم یه خانم نسبتا محجبه و موقر!!! از دور چنان لباش رو برام غنچه کرد و اومد کنارم و یه چیزی در گوشم گفت و رفت که خودم شاخ درآوردم!نمیدونم چرا فکر کرده بود من همجــــ.نــــسبــــ.ـــازم!
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
بخدا مردم قاطی دارن! از هفته پیش به اینور این نتیجه رو گرفتم. انگار هر چی جلافت تر بری بیرون بنظرشون بهتر میاد
می 27th, 2010 at 11:41 ق.ظ
پنجشنبه 6 خرداد1389 ساعت: 11:41
ترافیک بود از ماشین یکی پیاده شد!به محض پیاده شدنش بقیه آقایون شروع کردن براش بوق زدن!!!والا ما نفهمیدیم خانوم بود یا آقا!!!!!اما خیلی لاغر بود!!عمق بدنش یک سوم عمق بدن من بود به خدا اگه اغراق کنم!
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
احتمالا رئیس باشگاه تار عنکبوت یا سوپر اسکلت بوده
می 27th, 2010 at 12:05 ب.ظ
پنجشنبه 6 خرداد1389 ساعت: 12:5
جوابت رو زیر همون کامنت خودت دادم اما تاییدش نکردم.
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
دیدم عزیزم. ممنون
برات یه چیزی نوشتم همونجا. خصوصیه ها
می 27th, 2010 at 3:32 ب.ظ
پنجشنبه 6 خرداد1389 ساعت: 15:32
معمار و پریا مشکوک شدیناااااااااااا
_______________
پريا پاسخ ميدهد :
بیچاره معمار بچه خوبیه، من مشکوکم
می 27th, 2010 at 7:27 ب.ظ
پنجشنبه 6 خرداد1389 ساعت: 19:27
مسیحا جان مشکوک نشدیم یه قرار واسه1شنبه داریم ردیف میکنیم شما هم تشریف بیار خب