سفر به شرق آسیا – 8

سفر به شرق آسیا – 7 (+)

یک شنبه ۱4 شهریور ۱۳۸۹

امروز صبح زود بیدار شدیم و وسایلمون رو جمع کردیم و صبحانه خوردیم و اتاق هارو تحویل دادیم و اتوبوس آمد دنبالمون که حرکت کنیم. باید سنگاپور رو ترک می کردیم و به مالزی بر می گشتیم.

هوا نه گرم بود و نه خیلی خنک. اما بین راه یه بارون خیلی خوشگل، ازونایی که مثه دوش حموم هست و تنها برای چند دقیقه شروع به باریدن می کنه گرفت.

خدارو شکر نه علافی زیادی داشتیم برای خروج از مرز سنگاپور و نه اذیت شدیم برای ورود به مرز مالزی. تنها قسمت مشکل ماجرا این بود که باید اتوبوس رو کاملا خالی می کردیم و همه وسایلمون رو با خودمون بین دو مرز می بردیم. غیر از این یه مورد -که لیدرمون هم کمکمون کرد خیلی- مشکل دیگه ای نداشتیم. فقط به دلیل عدم هماهنگی لازم توسط آژانس برای چند مسافر اضافه، حدودا 1 ساعت معطل شدیم تا تصمیم لازمه گرفته بشه که باید چی کار کنیم. اما بعدش همه چی به خیری و خوشی حل شد و راه افتادیم.

بین راه، تو خاک مالزی که بودیم، یه جایی توقف کردیم که هم اگر کسی خواست تا با خودش خلوت!! کنه یا اگر کسی چیزی برای خوردن می خواست بخره. به جرات اینو می گم که دستشویی های بین راهیشون هم تمیز بود و از دو فرسخیشون که رد میشدی هیچ بویی اذیتت نمی کرد. برای یه آدمی مثه من که به بو خیلی حساس هست، این یه مورد واقعا جای شگفتی داشت. انقدر خوشم اومده بود از این مورد، با اینکه نمی خواستم با خودم خلوت کنم!! اما رفته بودم الکی تو دستشویی وایساده بودم و با همسفرهامون حرف می زدم. شاید باورش خنده دار باشه، اما می خواستم دقیقا اون مکان و زمان رو تو ذهنم حک کنم.

غرفه های فروش خوراکی، تو کیسه پلاستیکی یه سری از میوه هاشون رو خورد کرده بودن و می تونستیم بخریم. با راهنمایی لیدرمون از میوه ها خریدیم. یکیشون که متاسفانه اسمش رو هم نمی دونم چیه، بی نهایت خوشمزه بود و مزه داد بهم. یه چیز شبیه بِه بود اما سبز رنگ که باید با چوب های نازک و بلندی که کاربرد چنگال داشتن، خورده می شدن. یه پودر مخصوص -که به قول لیدرمون گرد و خاک- باید روش می ریختیم و می خوردیم… دهنم آب افتاد بازم! 😉

حدود ساعت 4 عصر بود که به هتل هامون رسیدیم. طبق تماسی که بین راه با همسر استادم داشتم، قرار شد که ساعت 6 عصر ببینیمشون. استادم هم از ایران دو روز پیشش اومده بودن و می تونستیم ببینیمشون… کارهامون رو کردیم و ساعت شیش به مرکز خرید Times Square رفتیم و بعد از چند دقیقه استادم همراه همسرشون و پسرشون رو پیدا کردیم و با هم بودیم. این استادم رو واقعا دوستشون دارم و احترام خاصی براشون قائلم.

از محبتی که در حق ما کردن هیچی نمی تونم بگم. اما فقط همین قدر بگم که از ساعت 6 عصر تا حدود 1-2 شب با ما بودن و ما در حال خرید کردن بودیم و هیچ خمی به ابرو نیاوردن. تازه راهنماییمون هم می کردن که کدوم فروشگاه بهتره و کدوم یکی نه. واقعا شرمندمون کردن. خاطره خوب اونشب رو هیچ موقع فراموش نمی کنم.

شب هم برای شام به پیشنهاد استادم به یه رستوران عربی رفتیم. من کباب عراقی سفارش دادم. خیــــــــلی خوشمزه بود واقعا… موقع سفارش دادن غذا چون نمی دونستیم دقیقا غذاهایی که تو منو نوشتن چی هست و چی نیست، حسابی خندیدیم. طوری که خود اون پسری هم که سفارش می گرفت ازمون، اونم مثه ماها شده بود. غذاها رو هم که آوردن هیچ کدوممون یادمون نبود که چی سفارش دادیم و چی می خواییم، جز من. چون تنها غذای من بود که بدون برنج سفارش داده بودیم و اون تابلو بود. اما بالاخره هر چی مال هر کی بود، خوردیم و حسابی خوش گذشت بهمون. عکس هاش رو که نگاه می کنم صداهای اون شب و خاطره خوش اون شب میاد تو ذهنم. (عکس ها چون خانوادگی هستن، نه تو اینجا می تونم بذارم و نه تو Face بوک)

دو شنبه ۱5 شهریور ۱۳۸۹

امروز ساعت 5 صبح بیدار شدیم و با سرعتی بیشتر از سرعت نور یه چیزی خوردیم که بعدا فهمیدم صبحانه بوده 😉  و به سمت فرودگاه حرکت کردیم. این بار دیگه دقیقا تشخیص می دادم که کدوم یکی از پسرها (+) اومده دنبالمون! 😀

مسیر هتل تا فرودگاه رو خواب بودم و شاید به اندازه پنج دقیقه!! خوابیده بودم که مامانم صدام کرد که رسیدیم! (هتل تا فرودگاه تقریبا یک ساعت مسیر بود!)

با اینکه صف خیلی طولانی بود برای مسافرهای ایران ایر، اما با دقت و نظم و ترتیب و سرعت خاص خودشون، کار همه رو راه انداختن!بدون درد و خونریزی!

خواهرم اینا می خواستن تو فروشگاه های فرودگاه بچرخن و من می خواستم یه جا بشینم و یه چیزی بخورم و از اینترنت استفاده کنم. در نتیجه با دو خانواده از همسفرهامون سوار قطار شدم و به اونطرف رفتم و نشستم تو StarBucks و برای خودم یه کاپوچینو و دونات سفارش دادم و از اینترنت استفاده کردم. قبل از اینکه برم، به مامانم اینا هم سفارش کردم که تورو خدا همدیگه رو گم نکنید و هر جا نمی تونستین متوجه بشین فروشنده چی داره میگه بهم زنگ بزنین تا باهاش حرف بزنم. پروازمون ساعت 11 صبح به وقت کوالالامپور بود و من حدودا 3 ساعت زمان داشتم برای اینکه زمانم برای خودم باشه و یه ذره تنها باشم… یکساعت آخر رو مامان اینا هم اومدن و یه چیزی سفارش دادن و بعد از اینکه خوردیم به سمت هواپیما رفتیم. قبلش هم با دوستم که تو ایران بود تماس گرفتم که داشت تازه می رفت سر کار. تو ایران ساعت حدود 7 صبح بود.

برعکس پرواز رفتمون که حالم خیلی بد بود، اما تو این پرواز خیلی خوب و سر حال بودم. فقط چون هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم، بیشترش رو چرت می زدم. هر بار که چشمام رو باز می کردم، جلوم یه سینی می دیدیم که پر از خوراکی های خوشمزه توش بود. در عرض 8 ساعت پروازمون حدود 6 بار به ما خوردنی دادن که بخوریم! در صورتی که تو پرواز رفتمون فقط یک شام، یه وعده کوچیک و یه صبحانه خیلی افتضاح دادن بخوریم!! حالا حساب کینید چه حس خوبی بهتون دست میده وقتی هر بار که چشمتون رو باز کنید و جلوتون خوراکی ببینید! 😀 … از طرفی هم دیگه کم کم داشتم شک می کردم که همه اینایی که می دن بهمون بخوریم یه نقشه هست برای اینکه ماها رو فربه کنن، تا آخر سر غول یک چشم ماهارو یه لقمه چپمون کنه! که خدارو شکر هواپیما زود رسید و نقششون عملی نشد! 😉 … شایدم فهمیده بودن که دستشون پیش من رو شده!!!!

تو فرودگاه ایران موقع خروج، به چمدون های ما گیر دادن و مجبور شدیم چمدون هامون رو باز کنیم و دل و رودش رو بریزن بیرون. زیر دستگاه تشخیص داده بودن که ما تو یکی از چمدون هامون یه سری وسیله فلزی خیلی خطرناک و با یه سری چیزای دیگه که معلوم نبود چیَن، داریم و باید بازرسی بشیم!!… دست آخر معلوم شد که اون وسیله های فلزی خیلی خطرناک، ظرفهایی بودن که از Tumasek خریده بودیم -در صورتی که همه همسفرهامون تو چمدون هاشون از همین ظرف ها داشتن- و اون یه سری چیزای خطرناک دیگه ای که معلوم نبودن چیَن، شکلات هایی بود که از Beryl’s خریده بودیم!!!  خود برادری که داشتن چمدون رو زیرو رو می کرد، تعجب کرده بودن که برای چی فقط مارو نگه داشتن!!

بعد از فرودگاه هم به خونه هامون اومدیم و در همینجا سفرنامه ما تموم شد دیگه، به خدا!! 😀

این پست در پنجشنبه, 11 نوامبر 2010 ساعت 8:23 ب.ظ ارسال شده است و مربوط به موضوع روز نوشت هام, سفرنامه هام, نوشته هاي پپري. می باشد . شما می توانید با RSS 2.0 نظرات این پست را دنبال کنید.

 

6 پاسخ به “سفر به شرق آسیا – 8”

  1. مهرداد گفته :

    به خدا 😀
    ————————–

    😀

  2. سحر گفته :

    پپری جونم خیلی قشنگ بود کاش عکس هم میذاشتی مخصوصا از غذاها!!
    عجب هواپیمای باحالی بوده خوش بحالت!!!
    کلا آب دهنم راه افتاد از بس از خوراکی حرف زدی منم الان گشنمه شدید!!!
    ————————–
    ممنون… از غذاها تو عکس های خودمون عکس داریم که نمی تونم بذارم متاسفانه
    حالا ببین من چی کشیدم دوباره وقتی یادم اومد 😀
    امیدوارم به زودی خودت بری و بیشتر از من بهت خوش بگذره

  3. مسيحا گفته :

    بسيار زيبا و دلنشين بود
    بطور كامل هم نوشتي سركار خانم
    هميشه به گردش و تفريح باشيد
    خيلي وقته ميخواستم ازتون سوال كنم چرا ادامه داستانهارو نمينويسين
    اما گفتم شايد حوصله نداري و يا دلت نميخواد
    حالا كه نوشتين ممنون
    ميشه دست راستتونو هم بكشين بر سر ما تا ما هم از اين سفرها بريم
    ————————–
    ممنونم. شما همیشه لطف دارید
    دلم که می خواست، اما نمیشد خب!!!
    ممنون از شما که خونیدن
    امیدوارم به زودی خودتون برین جاهای بهتر از اون و انقدر بهتون خوش بگذره که حد نداشته باشه

  4. معماربيكار گفته :

    از معمار به پپری و مسیحا من اعصاب مصاب ندارم با لپای من شوخی نکنید!!!!! 😀
    ————————–
    از پپری به معمار بیکار!!
    آخه کجای این پست ما گیر دادیم به لپای تو؟؟؟؟ 😀

  5. معماربيكار گفته :

    در وبلاگ مسيحا كه گیر داده بودي!!بعدشم تو تو مالزي عكي منو كه تو فيس ديدي گفتي “جيگرخام و اينا…”منم فهميدم تو اونجا هم به فكر اين لپاي همايوني من بودي 😀
    ————————–
    خب وبلاگ مسیحا رو فهمیدم!! باز به خودت گرفتی تو؟ 😀
    مالزی بودی مگه؟؟
    به خدا دارم قاطی تر میکنم!!!

  6. Memorialist گفته :

    من 7 و 8 رو نخوندم هنوز ! میام می خونم :*
    ————————–
    ممنون
    *-:
    ایشالا ماشالا 😀

ارسال نظر