<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>papary</title>
	<atom:link href="http://www.papary.ir/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.papary.ir</link>
	<description>نه روز نوشت,نه شب نوشت...24 ساعت نوشت های من</description>
	<lastBuildDate>Sun, 25 Dec 2011 17:19:51 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>رفتم</title>
		<link>http://www.papary.ir/archives/3384</link>
		<comments>http://www.papary.ir/archives/3384#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 03 Jan 2011 19:52:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پپری</dc:creator>
				<category><![CDATA[روز نوشت هام]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته هاي پپري]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.papary.ir/?p=3384</guid>
		<description><![CDATA[چند وقته یه تصمیمی گرفتم. پیش از اینا می خواستم عملیش کنم اما نشد. بی نهایت برام سخته عملی کردنش اما بالاخره باید انجامش بدم و برم. یکی بهم گفت &#8220;انجامش اشتباه هست&#8221;. نمی دونم، شاید اون داره درست میگه، شاید هم من، شاید هم هیچکدوممون و یا شاید هم جفتمون. به هر حال که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند وقته یه تصمیمی گرفتم. پیش از اینا می خواستم عملیش کنم اما نشد. <em>بی نهایت </em>برام سخته عملی کردنش اما بالاخره <span style="color: #333333;"><em>باید</em></span> انجامش بدم و <em>برم</em>. یکی بهم گفت &#8220;انجامش اشتباه هست&#8221;. نمی دونم، شاید اون داره درست میگه، شاید هم من، شاید هم هیچکدوممون و یا شاید هم جفتمون. به هر حال که عملی کردن این تصمیم برام <em>خیــلی</em> سخته اما چاره ای ندارم واقعا. به اندازه <em>مُردن</em> برام سخته. اینو نمی گم که کسی دلش برام بسوزه و بگه آخِــــی ی ی،  اما الان که دارم می نویسم اینارو، کیبوردمم نمی تونم ببینم درست. بی  اختیار شدم از خودم و چشمام. به هر حال فقط اینو می دونم که باید انجامش بدم و برم!</p>
<p>کمرنگ میشم دیگه. خیلی کمرنگ. نمی خوام با بودنم&#8230;!</p>
<p>فقط خودم و خدا می دونیم که الان چه حالی دارم!</p>
<p>امروز خیلی باریدم! جایی بودم امروز، که همش داشتم به خدا التماس می کردم برای&#8230;! تو دلم داره سنگینی می کنه. از خودم ناراحتم که هیچ کاری نمی تونم براش انجام بدم. لعنت به من. همش دارم خدا رو قسمش میدم. التماسش می کنم که &#8230;!</p>
<p>قفط یک کلمه، خدایا خواهش می کنم، التماست می کنم که &#8230;!</p>
<p>پ.ن ۱: دیگه نمی نویسم. تا کی و چه موقع نمی دونم. شاید برای <em>همیشه</em>. برام خیلی سخته چون تنها جایی هست که می نوشتم و واقعا خودم بودم و فِکرام، بدون اینکه نگران باشم کسی از من و افکارم و نوشته هام بدش بیاد یا خوشش بیاد. چیزی هم ندارم که بنویسم دیگه آخه. از چی بنویسم اصلا؟ از این بنویسم که&#8230;؟!!! نگهشون میدارم برای خودم و دلم. <em>فقط</em> برای خودم و خودم می نویسم دیگه.</p>
<p>پ.ن ۲: ساعت شروع نوشتن پست ۲۳:۲۲ – ساعت اتمام نوشتن پست ۰۰:۳۰</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.papary.ir/archives/3384/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>111</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>حال این روزام</title>
		<link>http://www.papary.ir/archives/3357</link>
		<comments>http://www.papary.ir/archives/3357#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Dec 2010 10:29:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پپری</dc:creator>
				<category><![CDATA[روز نوشت هام]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته هاي پپري]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.papary.ir/?p=3357</guid>
		<description><![CDATA[دیشب دوباره بیمارستان بودم. پزشک های کشیک اورژانس بیمارستان &#8220;آ&#8221; دیگه منو خیلی خوب می شناسن و هر موقع میرم کلی باهام خوش و بش می کنن! همین شنبه هفته پیش (۲۰ آذر) بود که اونجا بودم و یه آمپول نوش جون کردم و با یه سری قرص روونم کردن خونه. از دوم راهنمایی به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب دوباره بیمارستان بودم. پزشک های کشیک اورژانس بیمارستان &#8220;آ&#8221; دیگه  منو خیلی خوب می شناسن و هر موقع میرم کلی باهام خوش و بش می کنن! همین  شنبه هفته پیش (۲۰ آذر) بود که اونجا بودم و یه آمپول نوش جون کردم و با یه  سری قرص روونم کردن خونه. از دوم راهنمایی به اینور در برابر زدن آمپول همیشه مقاومت می کردم اما اون شب انقدر حالم بد بود بدون چون و چرا آمپوله رو زدم!</p>
<p>یه  چند روزی میشه که سیستم بدنم به کل ریخته بهم و خوب نیستم. بدن درد، حالت  تهوع زیاد همراه با {گلاب به روتون}، سرگیجه و سر دردای بدی دارم. دیروز اصلا حس و حال رفتن به  دانشگاه رو نداشتم و تا جایی که امکان داشت موندم خونه و آخر سر مامانم به  زور بیرونم کرد از خونه! تا شبم که سر کلاس بودم به تمام معنا جون کَندم و  مُردم و زنده شدم. کلاس وسطیم رو هم نرفتم و احتمالا حذفش می کنم و ترم  دیگه دوباره می گیرم. از طرفای ساعت ۳ به اینور حس کردم دارم به زور نفس می  کشم و هوا خیلی کمه، اما اهمیتی ندادم و بی خیال شدم. کم کم قلبمم شروع  کرد به درد گرفتن و درد دست چپمم باهاش هماهنگ شد و دیگه همه چی کامل بود!  شب که داشتم بر می گشتم خونه، تو تاکسی واقعا حس می کردم نفس هام به شماره  داره می افتن. زنگ زدم به مامانم که من حالم بده، لباساتو بپوش که من رسیدم  فقط کیفم رو بذارم و بریم بیمارستان.</p>
<p>دکتر بعد از اینکه معاینه کرد  گفت &#8220;تپش قلبت خیلی زیاده و باید نوار بگیرم.&#8221; نوار قلبمم بد نبود اما گفت  &#8220;نباید استرس داشته باشم و باید بیشتر به فکر خودم باشم که مشکل بیشتری  پیدا نکنم&#8221;. یه سره هم می گفت &#8220;مگه چند سالته که این مشکلارو داری؟ تو سن  تو این مشکلا زوده!&#8221; و یه سری ازین حرفا که هفته پیشم ازون یکی دکتره شنیده  بودم و تکراری بود برام! در نهایت یه سری قرص آرامبخش داد، که من عمرا  ازین چیزا بخورم.</p>
<p>امروزم زیاد میزون نیستم و کماکان مثل دیشبم. کلاس های امروزمم  نرفتم و موندم خونه. حال این روزام رو اصلا دوست ندارم، همش یا مریضم یا یه  طوریم هست!</p>
<p>پ.ن ۱: سه شنبه این هفته شد ۳ هفته که دستم تو گچه. باید میرفتم پیش دکترم اما چون شب یلدا بود نشد. تو هفته دیگه باید یه روز وقت کنم و برم.</p>
<p>پ.ن ۲: ساعت شروع نوشتن پست ۱۳:۵۹ – ساعت اتمام نوشتن پست ۱۴:۱۵</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.papary.ir/archives/3357/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شب یلدای من</title>
		<link>http://www.papary.ir/archives/3342</link>
		<comments>http://www.papary.ir/archives/3342#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 21 Dec 2010 18:26:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پپری</dc:creator>
				<category><![CDATA[روز نوشت هام]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته هاي پپري]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.papary.ir/?p=3342</guid>
		<description><![CDATA[. . به حافظ تفال زدم. غزل &#8220;ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار / ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار&#8221; اومد! انار دون شده با گلپر خوردم. بستنی با تیکه های موز و دونه های اسپرسو خوردم. از یلدای ۸۷ استدلالم اینه که هر کی شب یلدا بستنی بخوره تا آخر زمستون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">.<br />
<a href="http://picasaweb.google.com/lh/photo/jdb8YIt3KLvK81Fl-vijUmR2ZToYgnroefNTbaoroNA?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="http://lh6.ggpht.com/_PPgIMZnyzUI/TRDirYXkayI/AAAAAAAAAUo/FMA_FKhIZX0/s800/DSC00836.jpg" alt="" width="383" height="255" /></a><br />
.</p>
<p style="text-align: right;">به حافظ تفال زدم. غزل &#8220;ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار / ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار&#8221; اومد!</p>
<p style="text-align: right;">انار دون شده با گلپر خوردم.</p>
<p style="text-align: right;">بستنی با تیکه های موز و دونه های اسپرسو خوردم. از یلدای ۸۷ استدلالم اینه که هر کی شب یلدا بستنی بخوره تا آخر زمستون مریض نمیشه.</p>
<p style="text-align: right;">شلغم پخته با آبلیموی تازه و نمک خوردم.</p>
<p style="text-align: right;">شب یلدای امسال تنهام!! (<span style="color: #ff0000;"><a title="شب یلدا" href="http://video.yahoo.com/watch/1487492/5080381" target="_blank">+<span style="color: #333333;">)</span></a></span></p>
<p style="text-align: right;">پ.ن: ساعت شروع نوشتن پست ۲۱:۵۶ – ساعت اتمام نوشتن پست ۲۲:۰۵</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.papary.ir/archives/3342/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هر روز صبح</title>
		<link>http://www.papary.ir/archives/3320</link>
		<comments>http://www.papary.ir/archives/3320#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Dec 2010 09:41:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پپری</dc:creator>
				<category><![CDATA[روز نوشت هام]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته هاي پپري]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.papary.ir/?p=3320</guid>
		<description><![CDATA[این ماگ رو چند سال پیش -بهمن سال ۷۹- خودم برای خودم، از یه مغازه تو پاساژ قائم کادو خریدم. مناسبتش رو هم کاملا یادمه! . . . . بعد من هر روز صبح تو یه همچین لیوانی صبحانم رو می خورم و با یه همچین موضوع و مباحث کاملا خانوادگی!!! روزم رو شروع می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این ماگ رو چند سال پیش -بهمن سال ۷۹- خودم برای خودم، از یه مغازه تو پاساژ قائم کادو خریدم. مناسبتش رو هم کاملا یادمه!</p>
<p style="text-align: center;">.<br />
<a href="http://picasaweb.google.com/lh/photo/RLhNC1dh2GyU_b-xzm8KsmR2ZToYgnroefNTbaoroNA?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="http://lh3.ggpht.com/_PPgIMZnyzUI/TQXrDnMLGiI/AAAAAAAAAUY/NXBIvWlprhM/s800/12122010516.jpg" alt="" width="448" height="336" /></a><br />
.<br />
.<br />
<a href="http://picasaweb.google.com/lh/photo/8L4fNJdhroYHJTuFLtb1AGR2ZToYgnroefNTbaoroNA?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="http://lh3.ggpht.com/_PPgIMZnyzUI/TQXrDZm4USI/AAAAAAAAAUU/YX6uZAy3h1U/s800/12122010514.jpg" alt="" width="448" height="336" /></a><br />
.</p>
<p style="text-align: right;">بعد من هر روز صبح تو یه همچین لیوانی صبحانم رو می خورم و با یه همچین موضوع و مباحث کاملا خانوادگی!!! روزم رو شروع می کنم!</p>
<p>پ.ن ۱: این روزا زیاد میزون نیستم. نه روحی، نه جسمی.</p>
<p>پ.ن ۲: همچنان دنیارو با یه دست می گردم و به دیگران، مخصوصا مامانم وابسته هستم تو انجام کارام. <img src='http://www.papary.ir/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' />  &#8230; خدا نصیب هیچ بنده ایش نکنه وابسته بودن رو.</p>
<p>پ.ن ۳: ساعت شروع نوشتن پست ۱۳:۱۱ – ساعت اتمام نوشتن پست ۱۳:۲۳</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.papary.ir/archives/3320/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بوی پیراهن تو</title>
		<link>http://www.papary.ir/archives/3301</link>
		<comments>http://www.papary.ir/archives/3301#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 09 Dec 2010 18:46:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پپری</dc:creator>
				<category><![CDATA[روز نوشت هام]]></category>
		<category><![CDATA[روز نوشت های دانشگاهیم]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته هاي پپري]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.papary.ir/?p=3301</guid>
		<description><![CDATA[بوی پیراهن فقط مال یوسف نبود. مال تو هم هست. شاهدش امروز، وفتی که داشتم وارد کلاس میشدم. با شک اطرافم رو نگاه می کردم که اونجایی یا نه؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بوی پیراهن فقط مال یوسف نبود. مال تو هم هست.</p>
<p>شاهدش امروز، وفتی که داشتم وارد کلاس میشدم. با شک اطرافم رو نگاه می کردم که اونجایی یا نه؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.papary.ir/archives/3301/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تلخ</title>
		<link>http://www.papary.ir/archives/3219</link>
		<comments>http://www.papary.ir/archives/3219#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Dec 2010 17:20:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پپری</dc:creator>
				<category><![CDATA[روز نوشت هام]]></category>
		<category><![CDATA[شعر و آهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته هاي پپري]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.papary.ir/?p=3219</guid>
		<description><![CDATA[وقتی تنها نشستم تو اتاقم و یه بویی میاد که فقط و فقط خودم می تونم حسش کنم&#8230; اون صحنه فیلم شب یلدا که حامد احمدزاده (محمدرضا فروتن) تک و تنها تو خونه، برای دخترش تولد گرفته و داره میرقصه، هیچ موقع یادم نمیره (+). تولد هست اما هیچ اثری از خوشحالی توش نیست، میرقصه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی تنها نشستم تو اتاقم و یه بویی میاد که فقط و فقط خودم می تونم حسش کنم&#8230;</p>
<p>اون صحنه فیلم شب یلدا که حامد احمدزاده (محمدرضا فروتن) تک و تنها تو خونه، برای دخترش تولد گرفته و داره میرقصه، هیچ موقع یادم نمیره (<span style="color: #ff0000;"><a title="شب یلدا" href="http://video.yahoo.com/watch/1487492/5080381" target="_blank">+<span style="color: #333333;">)</span></a></span>. تولد هست اما هیچ اثری از خوشحالی توش نیست، میرقصه اما هیچ اثری از شادی تو صورتش نداره. <em>تلخی ِتنهایی</em> رو به خوبی میشه با بند بند وجود حس کرد.</p>
<p><span style="color: #ff0000;"><a title="نگاهم کن - میلاد رحیمی" href="http://www.youtube.com/watch?v=P3LJJWE4lqE" target="_blank">این</a></span> ویدیو رو هم که می بینم همون صحنه برام تداعی میشه همیشه. مخصوصا اونجایی که دستاش رو طوری گرفته که انگار واقعا داره با یکی میرقصه، یه بغض بدی میاد تو گلوم که هیچ طور ِ هیچ طور نمی تونم مهارش کنم.</p>
<p>نمی دونم یه تصمیمی رو واقعا انجامش بدم یا نه؟!&#8230; دو دلم.</p>
<p>باز بلند بلند فکر کردم و گفتم &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.papary.ir/archives/3219/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ای لبت باده ‌فروش و لب من باده‌ پرست</title>
		<link>http://www.papary.ir/archives/3186</link>
		<comments>http://www.papary.ir/archives/3186#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Dec 2010 13:30:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پپری</dc:creator>
				<category><![CDATA[روز نوشت هام]]></category>
		<category><![CDATA[شعر و آهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته هاي پپري]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.papary.ir/?p=3186</guid>
		<description><![CDATA[ای لبت باده ‌فروش و لب من باده‌ پرست جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست . آنچنان در دل تنگم زده‌ئی خیمه ی انس که کسی را نبود جز تو درو جای نشست . تا ابد مست بیفتد چو من از ساغر عشق می پرستی که بود بیخبر از جام الست . [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><em>ای لبت باده ‌فروش و لب من باده‌ پرست</em></p>
<p style="text-align: center;"><em>جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست</em></p>
<p style="text-align: center;">.</p>
<p style="text-align: center;"><em>آنچنان در دل تنگم زده‌ئی خیمه ی انس</em></p>
<p style="text-align: center;"><em>که کسی را نبود جز تو درو جای نشست</em></p>
<p style="text-align: center;">.</p>
<p style="text-align: center;">تا ابد مست بیفتد چو من از ساغر عشق</p>
<p style="text-align: center;">می پرستی که بود بیخبر از جام الست</p>
<p style="text-align: center;">.</p>
<p style="text-align: center;">تو مپندار که از خود خبرم هست که نیست</p>
<p style="text-align: center;">یا دلم بسته ی بند کمرت نیست که هست</p>
<p style="text-align: center;">.</p>
<p style="text-align: center;">کار هر روز تو چون باده فروشی باشد</p>
<p style="text-align: center;">نتوان گفت به خواجو که مشو باده پرست</p>
<p style="text-align: center;">.</p>
<p style="text-align: center;">ای لبت باده ‌فروش و لب من باده‌ پرست</p>
<p style="text-align: center;">جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست</p>
<p style="text-align: right;">&#8230;</p>
<p style="text-align: right;">شعر: خواجوی کرمانی</p>
<p style="text-align: right;">سالار عقیلی و گروه قمر، تصنیف دیوانه مست، آلبوم هوای آفتاب<span style="color: #ff0000;"> </span> &#8211; <span style="color: #ff0000;"><a href="http://www.4shared.com/audio/YtLUaXJj/05_Tasnif_Divaneye_Mast.html" target="_blank">دانلود</a></span><span style="color: #ff0000;"> </span></p>
<p style="text-align: center;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p style="text-align: center;">ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرذ<span style="color: #333333;"> </span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #333333;">تمام روزهای ماه را</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #333333;">فسرده می نماید و خراب می کند</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #333333;"> و من به یادت ای دیار روشنی</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #333333;"> کنار این دریچه ها</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #333333;">دلم هوای آفتاب می کند</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #333333;"> </span><span style="color: #333333;">.</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #333333;"> خوشا به آب و آسمان آبی ات </span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #333333;">به کوه های سر بلند به دره های سایه دار</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #333333;"> زمین پیر پایدار</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #333333;">هوای توست در سرم</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #333333;">اگرچه این سمند عمر</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #333333;">به سوی دیگری شتاب می کند</span></p>
<p style="text-align: center;">دلم هوای آفتاب می کند</p>
<p style="text-align: center;">.</p>
<p style="text-align: center;"><em>نه آشنا نه همدمی</em></p>
<p style="text-align: center;"><em>نه شانه ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی</em></p>
<p style="text-align: center;"><em>تویی و رنج و بیم تو<span style="color: #333333;"> </span></em></p>
<p style="text-align: center;"><em><span style="color: #333333;">تویی و بی پناهی عظیم تو</span></em></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #333333;">.</span></p>
<p style="text-align: center;"><em><span style="color: #333333;">چراغ مرد خسته را</span></em></p>
<p style="text-align: center;"><em><span style="color: #333333;">کسی نمی فروزد از حضور خویش</span></em></p>
<p style="text-align: center;"><em><span style="color: #333333;">کسش به نام و نامه و پیام</span></em></p>
<p style="text-align: center;"><em><span style="color: #333333;">نوازشی نمی دهد</span></em></p>
<p style="text-align: center;"><em><span style="color: #333333;">اگرچه اشک نیم شب</span></em></p>
<p style="text-align: center;"><em><span style="color: #333333;">گهی ثواب می کند</span></em></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #333333;">.</span></p>
<p style="text-align: center;"><em><span style="color: #333333;">اگرچه بر دریچه ام در آستان صبح</span></em></p>
<p style="text-align: center;"><em><span style="color: #333333;">هنوز هم ملال ابر بال می کشد</span></em></p>
<p style="text-align: center;"><em><span style="color: #333333;">ولی من ای دیار روشنی</span></em></p>
<p style="text-align: center;"><em><span style="color: #333333;">دلم چو شامگاه توست</span></em></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #333333;">به سینه ام اجاق شعله خوان توست</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #333333;">نگفتمت؟</span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="color: #333333;">دلم هوای آفتاب می کند&#8230;</span></p>
<p style="text-align: right;">&#8230;</p>
<p style="text-align: right;">سالار عقیلی و گروه قمر، تصنیف هوای آفتاب، آلبوم هوای آفتاب &#8211; <span style="color: #ff0000;"><a href="http://www.4shared.com/audio/jSsHECab/03_Tasnif_Havaye_Aftab.html" target="_blank">دانلود</a></span></p>
<p style="text-align: center;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;</p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #333333;">جمعه شب (۱۲ آذر) به کنسرت سالار عقیلی و گروه قمر رفتم. از لذتی که بردم و زمان خوبی که داشتم نمی دونم چطوری بگم که بشه وصفش کرد. اما همینقدر بگم که اصلا باورم نمیشد زمان چطوری گذشت و کنسرت تموم شد!!</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #333333;">همینطوری تو خونه که صدای سالار خان عقیلی رو گوش می کنم کلی کیف می کنم و دوست دارم، حالا اگر صداش رو زنده بشنوم که دیگه محشره واقعا.</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #333333;">دو تا از اجراهاش رو بـــــــــــــــــــــــی نهایت دوست داشتم و دارم. همین دو تایی که نوشتم و لینکشون رو گذاشتم. البته که کل اجراهاش خوب بودن. </span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #333333;">متاسفانه هیچ عکسی نتونستم خودم بگیرم، چون تا دوربین رو می خواستی در بیاری بهت تذکر می دادن. اما عکس بروشوری که از اونجا آوردم و بلیطم رو میذارم. (واسه اینه که خاطره خوب اونشب رو برای همیشه تو ذهنم و نوشته هام ثبت کنم.)<br />
</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #333333;">حسن ختام برنامه هم سرود &#8220;وطنم&#8221; بود که اگر اجرا نمی کرد بنظرم کنسرت یه چیزی کم داشت. قبل از اجراش وقتی خودش اعلام کرد که بعنوان حسن ختام برنامه می خواد وطنم رو بخونه، از ذوقم یه داد ِ جیغ مانند (آیکون پریای لپ گلی) کشیدم.</span></span></p>
<p style="text-align: right;">فقط ای کاش می شد یه سَری هم به لپ های جناب سالار خان می زدم که همه چیز تکمیل ِ تکمیل می شد! (<span style="color: #ff0000;"><a title="گاز" href="http://www.papary.ir/archives/1469" target="_blank">+</a></span>) <img src='http://www.papary.ir/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #333333;">به یاد بعضی های خاص هم (که بهشون گفتم کیا هستن) بودم و جاشون رو خالی کردم پیش خودم.</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #333333;">خلاصه، باشد که خدا نصیبتان (و دوباره نصیبمان) کند و حَظ سمعی و بصری بسیاری همچون من ببرید.</span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #ff0000;"><span style="color: #333333;">پ.ن: کل زمان نوشتن پست یک ساعت</span></span></p>
<p style="text-align: center;">.<br />
<a href="http://picasaweb.google.com/lh/photo/RRP4UIH03IbT_ONKJ5tdb2R2ZToYgnroefNTbaoroNA?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="http://lh3.ggpht.com/_PPgIMZnyzUI/TPrP8Jkc2gI/AAAAAAAAAT0/IAMHWWiix6o/s800/Picture10%20004.jpg" alt="" width="448" height="242" /></a><br />
.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://picasaweb.google.com/lh/photo/58Xcd28CKToF4GYceuHO3WR2ZToYgnroefNTbaoroNA?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="http://lh3.ggpht.com/_PPgIMZnyzUI/TPrQKgfuF4I/AAAAAAAAAT4/Ns87MnJQB20/s640/Picture10%20005.jpg" alt="" width="448" height="188" /></a></p>
<p style="text-align: center;">.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://picasaweb.google.com/lh/photo/2w2GRHmyQXeu9hYlRIfE5WR2ZToYgnroefNTbaoroNA?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="http://lh3.ggpht.com/_PPgIMZnyzUI/TPrP7V_nwgI/AAAAAAAAATk/aflmxG3Bk7k/s800/Picture10.jpg" alt="" width="560" height="388" /></a></p>
<p style="text-align: center;">.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://picasaweb.google.com/lh/photo/Q9Uk-Mtp9wXGfTGJE5iKpWR2ZToYgnroefNTbaoroNA?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="http://lh4.ggpht.com/_PPgIMZnyzUI/TPrP7b4YhhI/AAAAAAAAATo/u6NDWgw_E-c/s800/Picture10%20001.jpg" alt="" width="560" height="390" /></a><br />
.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://picasaweb.google.com/lh/photo/5QtnAemT8i4nEzZ4hjDXkmR2ZToYgnroefNTbaoroNA?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="http://lh4.ggpht.com/_PPgIMZnyzUI/TPrP7lXfR0I/AAAAAAAAATs/dWLLEPrIf7E/s800/Picture10%20002.jpg" alt="" width="560" height="387" /></a><br />
.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://picasaweb.google.com/lh/photo/zF52ofRf6vH40H2SU44rnGR2ZToYgnroefNTbaoroNA?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="http://lh6.ggpht.com/_PPgIMZnyzUI/TPrP7104i_I/AAAAAAAAATw/2UGV-L52hB4/s800/Picture10%20003.jpg" alt="" width="560" height="389" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.papary.ir/archives/3186/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پسر خاله</title>
		<link>http://www.papary.ir/archives/3178</link>
		<comments>http://www.papary.ir/archives/3178#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Dec 2010 18:04:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پپری</dc:creator>
				<category><![CDATA[روز نوشت هام]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته هاي پپري]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.papary.ir/?p=3178</guid>
		<description><![CDATA[امروز از جایی با مترو برمی گشتم. حوصله نداشتم ایستگاه دم خونمون پیاده بشم و هوارتا پله رو بیام بالا (معمولا پله که زیاد باشه یه نفس همه رو میرم بالا. اما تو ایستگاه های مترو از بس آدما از هر طرف میان جلو و هی باید وایسی آدم خسته میشه). واسه همین ایستگاهی که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز از جایی با مترو برمی گشتم. حوصله نداشتم ایستگاه دم خونمون پیاده بشم و هوارتا پله رو بیام بالا (معمولا پله که زیاد باشه یه نفس همه رو میرم بالا. اما تو ایستگاه های مترو از بس آدما از هر طرف میان جلو و هی باید وایسی آدم خسته میشه). واسه همین ایستگاهی که نسبت به این یکی دورتر هست پیاده شدم که تا بالا پله برقی داره، و تا خونه باید با تاکسی می اومدم. تا اومدم بیرون یه پژو سبز رنگ رسید و مسیر رو بهش گفتم و وایساد. اگر جلو خالی باشه و اگرتر! به قیافه راننده ِ نخوره که آدم اذیت کنی!! هست، میشینم جلو. و جلو نشستم.</p>
<p>تا درو بستم و راه افتاد، یهو راننده ِ گفت &#8220;هه هه! دستتون رو چه باحال گچ گرفته!&#8221; (اشارش به شست دستم بود که تو گچِ)</p>
<p>یه نیگاش کردم و فوری با لحن تندی گفتم اصلا هم باحال نیست و خنده نداره! به کسی که دستش تو گچه که نمی خندن آقا!!!!!</p>
<p>راننده ِ یه نیگام کرد و گفت &#8220;ببخشید!&#8221;</p>
<p>چند ثانیه بعدش از تو کیفم پول درآوردم که کرایم رو حساب کنم. کرایم ۲۰۰-۲۵۰ میشد، اما من یه دونه پونصد تومنی داشتم و یه دونه صد تومنی. همون پونصدیه رو بهش دادم.</p>
<p>گفت &#8220;خرد ندارین خانوم؟&#8221;</p>
<p>گفتم نخیر، فقط یه دونه صدی دارم.</p>
<p>گفت &#8220;همون رو بدین کافیه!&#8221;</p>
<p>نتیجه اخلاقی: معمولا آدم ضایع کن نیستم، اما اگه یکی بخواد باهام پسر خاله بشه خوشم نمیاد و هر طوری که بتونم ضایعش می کنم! راننده ِ حقش بود!</p>
<p>پ.ن: ساعت شروع نوشتن پست ۲۱:۲۳ – ساعت اتمام نوشتن پست ۲۱:۲۷</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.papary.ir/archives/3178/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دستمال کاغذی</title>
		<link>http://www.papary.ir/archives/3155</link>
		<comments>http://www.papary.ir/archives/3155#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Dec 2010 08:31:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پپری</dc:creator>
				<category><![CDATA[روز نوشت هام]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته هاي پپري]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.papary.ir/?p=3155</guid>
		<description><![CDATA[معمولا وقتی دماغتون میاد پایینٍ، یا عرق میکنین، یا چمیدونم مثلا می خوایین دستتون رو خشک کنین (در صورتی که حالا به هر دلیل حوله دم دستتون نباشه) با چی اینکارو می کنین؟&#8230; اکثرا با دستمال کاغذی دیگه. با حوله که اینکارو نمی کنین. تصور کنین با حوله بیایین دماغتون رو بگیرین!!!! حالا ممکنه یکی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>معمولا وقتی دماغتون میاد پایینٍ، یا عرق میکنین، یا چمیدونم مثلا می خوایین دستتون رو خشک کنین (در صورتی که حالا به هر دلیل حوله دم دستتون نباشه) با چی اینکارو می کنین؟&#8230; اکثرا با دستمال کاغذی دیگه. با حوله که اینکارو نمی کنین. تصور کنین با حوله بیایین دماغتون رو بگیرین!!!! حالا ممکنه یکی این وسط هم با حوله این کارو کنه، اما باید قبلش ببینیم قرص قرمزارو خورده یا صورتیارو! <img src='http://www.papary.ir/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<p>وقتی تو خیابون باشم امکان نداره یه دونه نخ رو هم حتی پرت کنم تو خیابون. یکی هم اینکارو کنه یا چپ چپ نیگاش می کنم یا بهش می گم تورو خدا دیگه اینکارو نکن. آشغاله رو یا میندازم تو سطل آشغال یا اگه نبود میذارم تو جیبم یا کیفم یا یه نایلونی (لاینونی!!)  چیزی خلاصه، که وقتی یه سطل آشغال دیدم بندازم تو اون. اگرم نبود با خودم آشغاله رو میارم خونه و میندازم تو سطل خونمون. (مامانمم همیشه میگه &#8220;همه آشغالای خونشون رو میبرن بیرون میندازن، از تو بیرون آشغال میاری تو خونه بعد میبری بیرون&#8221;!)</p>
<p>اما از دیشب تا حالا به این نتیجه رسیدم که اصلا و ابدا، اصلا و ابدا (خیلی تاکید می کنم روی این دو کلمه) در مورد دستمال کاغذی نباید همچین کاری رو انجام بدم. همون موقع که فین کردم (البته ببخشیدا)، یا همون موقع که مثلا عرق پیشونیم رو پاک کردم، یا دستم رو خشک کردم، یا شیشه عینکم رو تمیز کردم یا اصلا اعصاب مصاب نداشتم و دستماله رو ریز ریز کرده بودم یا حالا هر چی، بدون فوت وقت باید دستماله رو از شیشه ماشین یا پنجره خونمون پرتش کنم بیرون. اگه نه، مایه دردسر میشه! بعدشم خیلی خودخواهانه و حق به جانبانه، شونه هامو بندازم بالا و بگم &#8220;به <strong>درک</strong> که خیابون کثیف میشه!&#8221;</p>
<p>از من به شما نصیحت، گاهی آدم باید بی خیال طبیعت دوستی بشه.</p>
<p>دوست دار طبیعتین؟ دلتون نمی خواد کار بد انجام بدین؟ مامان فلفل میریزه تو دهنتون اگر حرف بد از دهنتون در بیاد؟ چاره داره اینم!!&#8230; فکر کردین آستین لباس کاربردش فقط اینه که شکل لباس رو از آستین حلقه ای به آستین بلند تبدیل کنه؟ نه جانم، کاربردش فقط این نیست. با آستین لباس می تونین دماغتون یا عرق پیشونیتون رو هم پاک کنین. خواستینم دستتون رو هم خشک کنین بمالین به کناره های لباستون. اصلا یه دونه ازین لباس کهنه هاتون رو بردارین و آستینش رو قیچی کنین برای یه همچین موقع هایی. الانم که زمستونه و مریضیا زیاد، فین دماغاتونم که به راه! خلاصه هر کاری می کنین بی خیال دستمال کاغذی بشین.</p>
<p>پ.ن ۱: بعدش با خنده خنده تعریف می کردیم، اما واقعا خیلی ترسیده بودیم. هنوزم ترسش مونده بهمون.</p>
<p>پ.ن ۲: ساعت شروع نوشتن پست ۱۲:۰۱ – ساعت اتمام نوشتن پست ۱۲:۲۶</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.papary.ir/archives/3155/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دستِ آبی</title>
		<link>http://www.papary.ir/archives/3131</link>
		<comments>http://www.papary.ir/archives/3131#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 30 Nov 2010 18:41:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>پپری</dc:creator>
				<category><![CDATA[روز نوشت هام]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته هاي پپري]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.papary.ir/?p=3131</guid>
		<description><![CDATA[این چند روز اخیر از درد دستم دیوونه شده بودم. می گم دیوونه واقعا می گما! طوری بود که تو یه روز دوتا دوتا مسکن خوردم و فایده نداشت. هیچ کاری هم -بغیر از بستن موهام و مسواک زدن- با این دستم انجام ندادم از شنبه تا حالا. بالاخره امروز عصری رفتم پیش دکترم دوباره، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">این چند روز اخیر از درد دستم دیوونه شده بودم. می گم دیوونه واقعا می گما! طوری بود که تو یه روز دوتا دوتا مسکن خوردم و فایده نداشت. هیچ کاری هم -بغیر از بستن موهام و مسواک زدن- با این دستم انجام ندادم از شنبه تا حالا. بالاخره امروز عصری رفتم پیش دکترم دوباره، و این شد که میبینین!</p>
<p style="text-align: center;">.<br />
<a href="http://picasaweb.google.com/lh/photo/3B6HGgt5u5PXKEEskX49XmR2ZToYgnroefNTbaoroNA?feat=embedwebsite"><img class="aligncenter" src="http://lh5.ggpht.com/_PPgIMZnyzUI/TPVFKAVfU-I/AAAAAAAAATU/cyd5HNmtTtY/s800/11302010494.jpg" alt="" width="360" height="270" /></a><br />
.</p>
<p>سه هفته باید دستم تو گچ باشه.</p>
<p>دکترم خیلی تلاش می کرد که بتونم دستم رو طوری که میگفت حرکت بدم تا گچ نگیرم، اما فایده ای نداشت و&#8230;</p>
<p>پ.ن ۱: تو انجام کارهای شخصی خودم و کارهای عمومی خونه، طی این سه هفته باید خیلی  تلاش کنم تا کم نیارم و از کسی کمک نخوام. یه ذره سخت میشه اما باید بتونم  از پسشون بر بیام.</p>
<p>پ.ن ۲: این پست رو هم یه دستی نوشتم.</p>
<p>پ.ن ۳: ساعت شروع نوشتن پست ۲۲:۱۱ – ساعت اتمام نوشتن پست۲۲:۲۵</p>
<p>پ.ن ۴: اگه خواستین اینجاها رو هم ببینین تا متوجه بشین چطوری شد که اینطوری شد! <img src='http://www.papary.ir/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' />  (<span style="color: #ff0000;"><a title="حالا مصدوم آماده ست!" href="http://www.papary.ir/archives/2976" target="_blank">+</a></span>) و (<span style="color: #ff0000;"><a title="همچنان مصدوم زنده س!" href="http://www.papary.ir/archives/2998" target="_blank">+</a></span>)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.papary.ir/archives/3131/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

