حال این روزام
دیشب دوباره بیمارستان بودم. پزشک های کشیک اورژانس بیمارستان “آ” دیگه منو خیلی خوب می شناسن و هر موقع میرم کلی باهام خوش و بش می کنن! همین شنبه هفته پیش (۲۰ آذر) بود که اونجا بودم و یه آمپول نوش جون کردم و با یه سری قرص روونم کردن خونه. از دوم راهنمایی به اینور در برابر زدن آمپول همیشه مقاومت می کردم اما اون شب انقدر حالم بد بود بدون چون و چرا آمپوله رو زدم!
یه چند روزی میشه که سیستم بدنم به کل ریخته بهم و خوب نیستم. بدن درد، حالت تهوع زیاد همراه با {گلاب به روتون}، سرگیجه و سر دردای بدی دارم. دیروز اصلا حس و حال رفتن به دانشگاه رو نداشتم و تا جایی که امکان داشت موندم خونه و آخر سر مامانم به زور بیرونم کرد از خونه! تا شبم که سر کلاس بودم به تمام معنا جون کَندم و مُردم و زنده شدم. کلاس وسطیم رو هم نرفتم و احتمالا حذفش می کنم و ترم دیگه دوباره می گیرم. از طرفای ساعت ۳ به اینور حس کردم دارم به زور نفس می کشم و هوا خیلی کمه، اما اهمیتی ندادم و بی خیال شدم. کم کم قلبمم شروع کرد به درد گرفتن و درد دست چپمم باهاش هماهنگ شد و دیگه همه چی کامل بود! شب که داشتم بر می گشتم خونه، تو تاکسی واقعا حس می کردم نفس هام به شماره داره می افتن. زنگ زدم به مامانم که من حالم بده، لباساتو بپوش که من رسیدم فقط کیفم رو بذارم و بریم بیمارستان.
دکتر بعد از اینکه معاینه کرد گفت “تپش قلبت خیلی زیاده و باید نوار بگیرم.” نوار قلبمم بد نبود اما گفت “نباید استرس داشته باشم و باید بیشتر به فکر خودم باشم که مشکل بیشتری پیدا نکنم”. یه سره هم می گفت “مگه چند سالته که این مشکلارو داری؟ تو سن تو این مشکلا زوده!” و یه سری ازین حرفا که هفته پیشم ازون یکی دکتره شنیده بودم و تکراری بود برام! در نهایت یه سری قرص آرامبخش داد، که من عمرا ازین چیزا بخورم.
امروزم زیاد میزون نیستم و کماکان مثل دیشبم. کلاس های امروزمم نرفتم و موندم خونه. حال این روزام رو اصلا دوست ندارم، همش یا مریضم یا یه طوریم هست!
پ.ن ۱: سه شنبه این هفته شد ۳ هفته که دستم تو گچه. باید میرفتم پیش دکترم اما چون شب یلدا بود نشد. تو هفته دیگه باید یه روز وقت کنم و برم.
پ.ن ۲: ساعت شروع نوشتن پست ۱۳:۵۹ – ساعت اتمام نوشتن پست ۱۴:۱۵


دی ۲م, ۱۳۸۹ at ۳:۵۹ ب.ظ
وای چقدر بد پریا جان ..قربونت برم..خیلی مواظب خودت باش خیلی
————————–
خدا نکنه
ممنون…چشم
دی ۲م, ۱۳۸۹ at ۴:۰۴ ب.ظ
انکه چشمان تو را اینهمه زیبا میکرد
کاش در روز ازل فکر دل ما را میکرد
باور کن من چشمت نکردم!! چشمم سنگین نیست ..بازم مواظب خودت باش ..بوووووووووووووس
————————–
این حرفا چیه؟
دی ۲م, ۱۳۸۹ at ۶:۱۷ ب.ظ
بعد از اینکه زنگ زدم بیدارت کردم اینو دیدم
ببخشید
همین که برای خوب شدنت تلاش می کنی خیلی خوبه، بدم میاد از این آدمایی که مریضن و چس ناله می کنن و دکتر نمی رن و تلاشی واسه خوب شدنشون نمی کنن!
امیدوارم زودتر بهتر بشی
سرعت نوشتنت هم بهتر شده، ذهنت و دستت در اثر تمرین یاد گرفتن چجوری با ۵تا انگشت کمتر سرعت بیشتری داشته باشن!
————————–
نه بابا، خواهش می کنم.
من تا حس نکنم دم مرگ نیستم پامو نمیذارم دکتر
آره. سرعتم خیلی زیاد شده با ۵تا انگشت
دی ۲م, ۱۳۸۹ at ۷:۵۴ ب.ظ
سلام پپری خانوم
)
اون بالا، اولش که دیدم نوشتین حالت تهوع داشتین، میخواستم بگم مبارکه
بعدش گفتم ایشون که مجرده…
دستت چی شده؟ هنوز همون گچیه که قرار بود روش امضا کنم؟ شاید شب یلدا یه عالمه یادگاری روش اضافه شده باشه
————————–
سلام
همون دستم که تو گچه
اگه پست قبلو خونده باشین متوجه میشین شب یلدا چیکار کردم
دی ۲م, ۱۳۸۹ at ۹:۲۲ ب.ظ
اصلا خودم میبرمت دکتر که گچت رو باز کنی…
امیدوارم حالت خوب بشه..خودت میدونی که چقدر دوستت دارم
————————–
مررررررررررررسی
لارم نیست بگی خودم می دونم *:
دی ۲م, ۱۳۸۹ at ۱۱:۰۱ ب.ظ
ای بابا پپری جونم بازم که….!
)))) ببین کار به کجا رسیده
والله من هروقت میخوام بیام وبلاگت دیگه دعا میکنم حالت خوب باشه و از بیماری ننوشته باشی!
امیدوارم خوب خوب بشی!
یکم بیشتر مواظب خودت باش عزیزم آخه ما دوستت داریم و با این چیزا غصه دار میشیم!
دوستت دارم عزیزم بوس
————————–
ممنون دوستم
خدا نکنه شماها غصه دار شین. شماها خوب باشین منم خوب میشم
دی ۳م, ۱۳۸۹ at ۸:۲۳ ب.ظ
در جواب کامنتت:
ممنونم عزیزم از تبریکت
————————–
خواهش میکنم
دی ۶م, ۱۳۸۹ at ۶:۰۸ ب.ظ
سلام
بیشتر مراقب خودتون باشید
دعا گوییم
————————–
سلام
ممنونم بسیار
دی ۸م, ۱۳۸۹ at ۱۲:۱۹ ب.ظ
کی انشالله خبر بهبودی کاملت رو میدی؟…به داوود بهبودی میگم بیادا!!!!
————————–
والا منم از خدام هست که خوب باشم اما….
دی ۹م, ۱۳۸۹ at ۸:۵۵ ق.ظ
امیدوارم زودتر حالتون خوب بشه و شمارو سرحال ببینیــــــــــــــم خواهر
————————–
سلام جناب مسیحا…منور کردین اینجارو
ممنون برادر
شما هم همیشه سلامت و خوش و شیطون باشید
دی ۹م, ۱۳۸۹ at ۸:۵۵ ق.ظ
شاد باشی
————————–
ممنون… شما بیشتر
دی ۹م, ۱۳۸۹ at ۱۰:۲۷ ق.ظ
خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی،
ندادی،
دادی پس گرفتی،
ندادی بعدا دادی،
ندادی بعدا می خوای بدی،
دادی بعدا می خوای پس بگیری،
داده بودی و پس گرفته بودی،
اگه بدی پس می گیری،
پس گرفتی دادی،
پس گرفتی بعدا می خوای بدی،
اگه می دادی پس می گرفتی،
نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی،
خلاصه خداجون سرتو درد نیارم به خاطر همه شکر!!
دی ۱۰م, ۱۳۸۹ at ۲:۵۶ ب.ظ
برای تو و مسیح:
http://weheartit.com/entry/5823377?utm_source=feedburner&utm_medium=feed&utm_campaign=Feed%3A+weheartit+(We+Heart+It)&utm_content=Google+Reader
————————–
خواهر نکن همچین با ما :دی
من توانش رو ندارم یهو قلبم از کار وامیسه ها :دی
دی ۱۰م, ۱۳۸۹ at ۲:۵۹ ب.ظ
سلام
چطوری دختر.. بهتر نشدی هنوز؟ دستتو باز نکردی… اگه تونستی بهم یه ایمیل بزن.. می خوام از اوضاع و احوالت روحیت بدونم… هرچند ما همدیگرو ندیدیم ولی فکر می کنم ۳-۴ سالی می شه که تو همین دنیای مجازی باهم دوستیم.. دلم نمی خواد اینطوری باشی…
————————–
سلاااااااام
نه هنوز
تو و شوهرت خوب شدین؟
بهت ایمیل میزنم حتما
با اینکه همدیگه رو ندیدیم اما تو این ۳-۴ سال کلی از همم خبر داریم. با هم بزرگ شدیم :دی
ممنون
دی ۱۰م, ۱۳۸۹ at ۱۰:۰۹ ب.ظ
اینم فال و طالع ما مرداد ماهی ها.البته به زبان انگلیسی.
Year 2011 Overview
This is the year of expanding your mental and physical horizons, Leo. Expect loads of travel and awesome adventure in 2011, especially between March and June when a barrage of planets enter fellow fire sign, Aries, sparking your sector of foreign travel and higher education. You’ll be pondering some of the deeper existential questions like the meaning of life, who you are and why you’re here on a daily basis. Nothing is taken for granted, as life becomes one giant college campus dishing out one lesson after another. An overwhelming desire to see the world, experiment with new philosophies and indulge in scholarly pursuits become potent themes for the course of this dynamic New Year!
Mental pursuits of all stripe dominant your time and attention for another year as Saturn continues his residence in your communication sector. Finding your true voice becomes a spiritual practice. Expressing yourself through carefully cultivated word choice proves especially rewarding. If you’ve ever wanted to write a book, learn a new language, go back to school or take up some radical new course of study, 2011 is your year to take the risk and make your literary dreams come true.
Pluto continues working you to the bone in 2011 through the extended transit in your work and health sector. You’re beginning to actually get accustomed to the emotional gutting as the Lord of the Underworld dredges up each and every repressed emotional issue you’ve ever had with authority figures. You’re coming into your own power the hard way — but this is the kind of self-possession and confidence that becomes an integral part of your being and thus can never be taken from you.
————————–
ممنون…. عالیست امسال اینطور که بوش میاد.
دی ۱۳م, ۱۳۸۹ at ۱۰:۳۴ ق.ظ
سلام چه اندازه دلت تنگست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم فکر میکنم این روزا همین حال رو می طلبه ……
————————–
سلام
…
چی بگم والا؟… چرا اینطور شدیم؟
دی ۱۳م, ۱۳۸۹ at ۲:۳۴ ب.ظ
http://www.dr-mahkameh.blogfa.com
با موضوع خاطره نویسی
جذاب و خواندنی
از آغاز همراه ما باشید
منتظر نظرات شما دوست عزیز هستیم
آذر ۲۱م, ۱۳۹۰ at ۱۲:۲۱ ب.ظ
پپری جون شاید دخالت بیجا باشه, ولی می خواستم بدونم خدای ناکرده بیماری خاصی داری؟ببخشید این سوالو می پرسم چون حالتات شبییه یکی از دوستای منه که بیماری فلان را داشت, نمیدونم چقدر ناراحتت کردم ولی منظورم کمک بهت بود,چون دوست من با کارایی ته کرده و میکنه حالش ۹۰% بهتره , گفتم اگه شبیه باشه آدرسی از دوستم بدم, اگه هم نیست که ببخشید اینو گفتم…
————————–
ممنونم ازت.
بیماری خاصی ندارم شکر خدا اما نمی دونم این حالی که میشم از چی هست و چرا؟ حتی دکتر هم که رفتم چیزی دستگیرم نشد. همون حالت هارو دارم و گاهی بیش از اندازه زیاد میشه.
آذر ۲۲م, ۱۳۹۰ at ۲:۲۹ ب.ظ
من نوشته هاتو بریده بریده خوندم,دقیقامتوجه نشدم مشکلت چیه ولی از علائم بیماری دوست من این بود که دست و پاهاش خواب می رفتو سوزن سوزی می شد.کلا خیلی فکر می کرد و اصل مشکلش هم از اینجا بود,فکر می کنم شما از لحاظ اخلاقی بهش شبیهی برای همینم نگرانت شدم,امیدوارم که همیشه شادو سلامت باشی وخوشحال میشم اگه بتونم کمکت کنم,بازم پیگیری کن.
————————–
والا من دست و پام بی حس میشن. سمت چپم.
فکر و اینا هم که ماشالا هزار ماشالا هست
دی ۹م, ۱۳۹۰ at ۱۱:۲۹ ق.ظ
سلام دخترم
انشاالله که حالت خوب باشه
دخترم وقتی برسی به موقییت من متوجه میشی که آدم بایستی به کدام دردش برسه
انشاالله که هیچوقت مریض نشی
بچه هات اذیتت نکنند
جای خوش آب و هوا زندگی بگذرانی
ممنونم که بهم سر میزنی و بهم قوت قلب میدی
قربانت بابا
————————–
سلام بابا جون
ممنونم ازتون.
درست میگین شما. پدر و مادر شدن مسئولیت سنگینی داره که آدم گاهی گم می کنه به کدومش باید برسه.
اما مهم قوی بودن هست. مخصوصا که آدما پدر یا مادر هم باشن. بچه ها به پدر و مادرشون نگاه می کنن و قوی بودن رو یاد میگیرن.
شما قوی هستین.
منم ممنونم که بهم سر میزنین و برام می نویسین. هر بار کلی خوشحال میشم
دی ۲۴م, ۱۳۹۰ at ۲:۲۹ ب.ظ
سلام به دختر گلم
حالت خوبه
ببخشید که جویای حالت نشدم
خاله ام مریض شدآوردن تهران و بعد هم بردن شهسوار و…
امیدوارم حالت خوب شده باشه و با امتحاناتت کنار آمده باشی
ممنونم که هر جایی که میری منو یاد میکنی
از هدیت هم ممنونم
همیشه شاد و سلامت باشی
————————–
سلام بابا جون
ممنون
امیدوارم زودی خوب بشن و سلامت
خواهش می کنم… قابل شمارو نداشت.. خیلی کوچیک بود
ممنون… همچنین