یه روزه …!

1- این خواب های دری وری که من تازگی ها می بینم چه معنی میده، آیا؟ نمونش، دیشب تا صبح نتونستم بخوابم. لامصبا عین سریال بودن. هر چی چشامو باز می کردم و واسه اینکه حواسم پرت بشه به خودم می گفتم ببین جوجو پرید!، اما فایده نداشت اصلا. تا چشمامو می بستم LG منو به ادامه خواب دعوت می کرد!!

گاهی شبا، از اون شبایی هست که همش دعا میکنم زودتر روز بشه و پاشم. در اصل اون چند ساعتی که مثلا خوابیدم، زندگی رو بصورت افقی طی می کنم تا اینکه خواب باشم.

—————————

2- امروز سر کلاس، استادم یه تیکه بهم انداخت که فقط نگاهش کردم و هیچی نگفتم. البته اگر درکش برسه خودش متوجه نگاهم میشه! بیشتر از اون تیکه ای که بهم انداخت، از اون خنده ای که یکی از پسرهای لژ نشین! کرد لجم گرفت. جدا می خواستم برگردم به پسره بگم خنده نداره یا مثلا بگم کوفت، اما یه لحظه پیش خودم حساب کردم اگه استاده به خودش بگیره یهو و لج کنه باهام، واسه این درس تخصصی 3 واحدی چه غلطی بکنم تا آخر ترم؟ و هیچی نگفتم.

استاده داشت از این می گفت که دیشب تو اخبار نشون داده یه پسره که فوتبالیسته، در طی 9 سالی که دانشجو بوده فقط 24 واحد پاس کرده که سربازیش دیرتر بشه. با تعجب پرسیدم 9 سال یا 9 ترم؟ گفت “9 سال.” یه ذره بعدش گفت “اگر یه کار نون و آبداری پیدا کردین که به درس خوندن می ارزید، برید سر کار و درس رو بیخیال بشین. مثلا اگر من و شما (اشارش به من بود چون جلوش نشسته بودم) فوتبالیست بودیم می تونستیم این هیکلمون رو جمع و جور کنیم و اینطوری نباشیم دیگه.” و بعدشم خودش قاه قاه زد زیر خنده از حرف جالبی! که زده. دقیقا تا به من اشاره کرد تو حرفاش اون پسره هه هه هه … زد زیر خنده.

البته آخر کلاس که استاده داشت می رفت بیرون به من گفت “خانوم ” آ ” ببخشید اگر باهاتون شوخی کردم!”  گفتم نه استاد، مسئله ای نیست و یه لبخند الکی هم زدم. اما تو دلم داشتم می گفتم مرتیکه ی روانی ِ …! حرفتو زدی و رفتی و ضایع کردی آدمو، حالا میگی ببخشید؟!

همیشه از اینکه یکی تو مسند کاری باشه و از موقعیت خودش سوء استفاده کنه و به زیر دست هاش تیکه بندازه و ضایعشون کنه، در صورتی که می دونه اونا چون ریششون پیشش گرو هست و جوابی نمیدن، بدم میاد.

پ.ن: از قدیم گفتن “احترام مسجد دست متولیش هست نه نمازگزار ها!”

—————————

3- کلاس دوم، بعد از اینکه 40 دقیقه علاف شدیم که استاد تشریف بیارن، خیلی شیک گفتن برین خونه حالا. نشسته بود تو دفترش ها، اما نمی اومد.

اومدم خونه که یه چیز خنک بخورم و برم انقلاب واسه خودم و دو تا دوستام کتاب بخرم و در ضمن برم پاپکوی سر وصال. از قبل به خودم قول داده بودم که حتما یه سری هم قنادی فرانسه بزنم و یه کافه گلاسه خودم رو خوشحال کنم!

از توی کیف پولم کارت کتاب فروشیه رو درآوردم و زنگ زدم که ببینم کتاب رو داره یا نه؟ که اگر نداشته باشه بیخودی نرم تا اونجا. زنگ زدم و داشت. کیفمو برداشتم و رفتم. چون پول تو کیفم برای خرید کتابا کم بود با خودم قرار گذاشتم که اول برم پاپکو و کاغذ بخرم، بعد پیاده برم تا میدون و در ضمن از بانکی که تو راهم هست پول بگیرم، کتابارو که خریدم بعد دوباره پیاده بیام سر وصال و برم فرانسه. از قدم زدن و رد شدن از جلوی کتاب فروشی های جلوی دانشگاه خیلی خوشم میاد. من میگم خیلی شماها بی نهایت بخونین!

تو تاکسی پسری که کنار من نشسته بود یه مقدار همچین زیادی از حد حس برادری!! و نوع دوستی!! نسبت به من داشت و چایی نخورده زیادی صمیمی نشسته بود! در کیفمو که باز کردم تا کرایم رو حساب کنم حس کردم چرا کیفم خالیه! اما هر چی نگاه کردم چیز غیر عادی بنظرم نرسید. از پولایی که تو جیب کیفم بود کرایه رو دادم و پیاده شدم.

خریدی که از پاپکو کردم 3100 تومن میشد که آقاهه گفت “اگر یه صدی دارین بدین که دیگه هزار تومنی رو خورد نکنم.” دست کردم تو کیفم که کیف پولم رو در بیارم، دیدم نیست!!! یه آن دنیا رو سرم خراب شد! تمام تنم یهو عرق کرد. فقط به این فکر کردم که حالا بدو دنبال اینکه گواهینامه و کارت های بانکتو بگیری و باقی چیزایی که داری رو بی خیال فعلا.  و از همه بدتر دلم برای اون عکس خودم و مامانم و خواهرم که مال 2-3 سالگیمه و قدیمی هست سوخت! 🙁 … آقاهه که حال منو دید بالاخره هزار تومنی رو خورد کرد و اومدم بیرون از مغازه. فقط یه امید داشتم و اونم این بود که کیف رو جا گذاشته باشم تو خونه وقتی از توش کارت کتابفروشی رو درآورده بودم. پریدم تو یه تاکسی و زنگ زدم خونه که خدارو شکر کیفم تو خونه بود. 🙂

دوباره اومدم خونه، کیفم رو گرفتم، رفتم انقلاب و کتابارو گرفتم. اما از شوکی که بهم وارد شده بود و سمت چپم دوباره درد گرفته بود، بیخیال قنادی فرانسه شدم و اومدم خونه و بیهوش خوابیدم تاااا 11 شب.

—————————

دلم می خواد بارون که میاد برم بیرون و دونه های بارون رو تو کف دستم بگیرم و بارون بخوره تو صورتمو خیس ِ خیس بشم. اما حیف که این چند باری که بارون اومده دیر وقت بوده و نمی شد برم بیرون. 🙁

این پست در پنجشنبه, 30 سپتامبر 2010 ساعت 1:49 ق.ظ ارسال شده است و مربوط به موضوع روز نوشت هام, روز نوشت های دانشگاهیم, نوشته هاي پپري. می باشد . شما می توانید با RSS 2.0 نظرات این پست را دنبال کنید.

 

8 پاسخ به “یه روزه …!”

  1. معمار بیکار گفته :

    من متنا رو از آخر به اول میخونه(لطفا نگو بهم دیوونه)واسه همین وقتی ماجرای نبودن کیفت رو خوندم دقیقا حواسم رفت پی اون عکست که تو کیفته.
    استادتون چه گاوه!!!!
    کافه گلاسه هم بیا با هم بریم بخوریم تنها تنها نرو لطفا…
    ————————–
    چرا باید بهت بگم دیوونه؟ متن های مستقل از هم بوده، اگر این کارو کردی خوب کاری کردی *-:
    چه فکرامون نزدیکه بهم 🙂
    بدتر از اونه انگار
    آزمونت رو بده، میریم باهم

  2. Memorialist گفته :

    1.آخ که متنفرم از این خوابا . دیدی چقدرم این شبا طولانی شدن . منم یک هفته اس این طوریم ! خیلی بدم میاد نمی ذارن آدم بخوابه !
    2 . من بودم برمی گشتم جوابش رو می دادم . تیکه ام رو می نداختم . حق نداره . فوقش این بود که تو حذف و اضافه می رفتی با یک استاده دیگه . مرتیکه عوضی . حال اون پسره رو جا بیار ولی !
    3 . مام امروز رفتیم دانشگاه واسه یک کلاس که اونم تشکیل نشد برگشتیم . یعنی عصبانی شدیمااا … شعور ندارن که .
    راستی پات بهتره ؟
    4 . اون شب که داشت بارون می اومد من تو اتاقم عین مرغ پرکنده بودم ! داشتم دق می کردم که نمی تونم برم بیرون 🙁
    ————————–
    1- ایــــــــــــــش به هر چی از این خوابهاست
    2- فقط همین یک کلاس، با همین یک استاد رو ارائه دادن
    3- ای ی ی، خوبه تقریبا. فقط باید فیزیوتراپیم رو برم تموم کنم که هنوز نرفتم 😀
    4- میفهمم چی میگی

  3. Memorialist گفته :

    1. خوابم میاد :دی !
    2 . خب پس کار خوبی کردی چیزی نگفتی :دی ! منم اعصاب ندارم ! :دی !
    3 . خب برو دیگه ! ئه ! آفرین دختر گل برو :* برو پشت گوش ننداز :* آفرین :دی :*
    4 . 🙁
    ————————–
    1- سحر خیز باش تا کامروا شوی!! 😉
    3- خانم اجازه!!! چشم

  4. سحر گفته :

    – آی خوابها رو خوب اومدی پپری جونم. بعد از کلی کشمکش که آدم میخوابه تو خواب آرزو میکنه پا بشه و دیگه نخوابه!
    – کاش اونجا بودم انتقام شیرینی از استاده میگرفتم مردتیکه ی عوضی! بعضیها لیاقت سمت استادی رو ندارن واقعا…
    – وقتی کلاسها کنسل میشد ما هم خوشحال میشدیم هم ناراحت! ناراحت از اینکه چرا زودتر نفهمیدیم که کنسله این همه راه نکوبیم بیایم و خوشحال از اینکه میشه برگشت خونه و خوابید مخصوصا کلاسهای ساعت 2
    – برای کیف پولت وقتی داشتم میخوندم وسطش آرزو کردم که واقعا تو خونه جا گذاشته باشی و وقتی دیدم همونطور شده ذوق مرگ شدم
    ————————–
    – پس این یه مورد همگانیه انگار!!!
    – خودم میتونستم انتقام بگیرم اما متاسفانه از ترس افتادن کاری نکردم و دهنمو بستم
    – من از علاف بودن کفرم در میاد
    – مرررررررسی سحر *-:

  5. Memorialist گفته :

    3 . باریکلا دختر خوب ! انشالله ماشالله که خوشبخت شی مادر :دی !
    ————————–
    مادر انشالا پیر شم؟؟ 😀

  6. معمار بیکار گفته :

    پریاااااااااااااااااااااااااا
    گفتی کنسرو مردم از خنده!!!
    ————————–
    خب جایگزین کردم دیگه خواهر جان با گوشت!!! 😀 😀 😀

  7. مهرداد گفته :

    LG منو به ادامه خواب دعوت می کرد!! 😀

    خب استاده خيلي بي ادب بوده.من كه دانشجوي اون نيسم.اگه خواستي خبرم كن تا بيام بزنمش :آيكون گردن كلفت:
    واي اتفاقا گردنم امروز درد ميكنه 🙁

    آي بدم مياد از اين پسراي تو تاكسي.
    ————————–
    بذار آخر ترم بشه، بهش میگم وایسه دم در دانشگاه بریزیم سرش 😉
    واقعا ایـــــــــــــــــــش به این پسرای تو تاکسی. آدم می خواد داغونشون کنه

  8. مهدی گفته :

    این خواب های دری وری که من تازگی ها می بینم چه معنی میده، آیا؟
    ای خواب های دری وری که من همیشه میبینم چه معنی میده، آیا؟
    http://www.encrypttie.com/blog/tag/beyond-your-experience

ارسال نظر