سفر به شرق آسیا – 4

سفر به شرق آسیا – 3 (+)

چهارشنبه 10 شهریور 1389

امروز که بیدار شدم حس کردم چقدر تنم می خاره! انگار که پشه نیش زده باشه، اونطوری بودم!

امروز قرار بود بریم به محلی بنام گِنتینگ (Genting) که محل بازی و تفریح تو مالزی هست. اما قبل از اونجا باید به یه جای دیگه می رفتیم.

به توماسِک (Tumasek) رفتیم. کارخونه ای هست که ظروف و اشیاء تزیینی با قلع درست میکنن. قبلا توضیح دادم که انگلیسی ها وقتی خوب بخور بخورشون رو کردن، کشور رو دو دستی تقدیم مالایی ها کردن و رفتن. تنها چیزی که دلشون سوخت! و برای خود مالایی ها باقی گذاشتن معادن قلع بود. مالایی ها هم از این معادن استفاده بهینه رو کردن و با قلع بدست آمده از معدن هاشون این کارخونه رو راه انداختن. وقتی محصولاتشون رو تولید میکنن و از نظر کیفیت کنترل میشه، به فروشگاهشون میره و برای فروش آماده هست. تقریبا هر 3-4 ماه یکبار هم طرح های اکثر محصولاتشون تغییر میکنه و طرح های جدیدی میارن. از کارگاهشون فقط فیلم گرفتم، از فروشگاه کسی اجازه عکس و فیلمبرداری نداشت. (عکسی هم که گذاشتم همین الان از چنتا چیزی که خریدیم گرفتم.)

.


.

مسیر رفت به گنتینگ یه چیز شبیه رفتن به تله کابین توچال خودمون هست که مسیر پیچ واپیچی رو باید بریم بالا. لیدرمون توصیه کرده بود که هوای اونجا خیلی سرد هست و باید لباس های گرمی با خودمون ببریم. هر چیزی با خودمون برده بودیم جز لباس های گرم، چون هوای مالزی بسیار گرم و با رطوبت زیاد هست. به هر حال که گرم ترین!! و راحت ترین چیزی رو که می تونستم بپوشم تنم کردم و رفتیم.

از سرسبزی و طبیعت بکر این کشور هر چی بگم کم گفتم واقعا. هر طرفی رو نگاه میکنی فقط سبزه و گل و درخت میبینی.

گنتینگ بالای کوه هست و باید با تله کابین بریم اون بالا. حدودا  نیم ساعت تله کابین سواری کردیم تا برسیم. جنگل هایی که از روش تله کابین رد شده  واقعا عین جنگل های آمازون بود از سبزی و زیبایی. برای زدن دکل حتی یه درخت رو هم نکنده بودن که یه موقع طبیعت از بین نره! متاسفانه فقط فیلم گرفتم از اونجا و عکس زیادی ندارم که بتونم بذارم.

از کابین ها که پیاده شدیم واقعا هوا فرق داشت. طوری که اگر مثلا هوای عادی شهر 37-8 درجه بالای صفر بود، اون بالا 8-9 درجه یا شایدم کمتر بود، اما با مه. مهِ واقعا زیبایی بود. تمام مدتی که اونجا بودیم من حتی یه ذره هم احساس سرما نکردم و کاملا خوب بودم.

اون بالای کوه واقعا یه شهر و دنیای دیگه بود. یه شهر بازی به چه بزرگی با کلی بازی های هیجان دار، یه هتل که بزرگترین هتل دنیا هست (تو عکس ساختمان رنگی هست) با 60 هزار اتاق!، و تعدادی مراکز خرید و تفریح و یه کازینو.

.


.
.


.

استفاده از بازی های تو شهر بازی به اینصورت بود که برای ورود فقط کافی بود پول بلیط رو بپردازیم و بعدش دم در ورودی بهمون یه دستبند میدادن که نشون دهنده این بود که ما حق ورود به شهربازی و استفاده از بازی هارو داریم. هر بازی رو که می خواستیم سوار بشیم فقط کافی بود بریم تو صف (اگر صفی بود) و بعد سوار بازی می شدیم و بازی می کردیم. دیگه مشکل اینکه “یک نفر هستی یا 10 نفر” و “صرف نمیکنه برای یک نفر دستگاه رو راه بندازم” و از این چیزا نبود. کافی بود اراده بازی کردن داشته باشی فقط.

حدودا 2 ساعتی رو تو شهر بازی بودیم و بعد بیرون اومدیم برای ناهار، و بعدشم گشت تو مراکز خرید. البته من علاقه ای آنچنان به خرید و این چیزا ندارم و دوست دارم فقط خوش بگذرونم، زیاد برام فرقی نمیکنه که خرید کردم یا نه. اما وقتی با خانوادم باشم مجبورم با اونا هماهنگ کنم خودم رو.

تا اونجا فقط تو فیلم ها دیده بودم کازینو چطوری هست و چه شکلیه، این بود که اونجا رفتم داخل تا ببینم چطوریه و چی کار میکنن دقیقا. دم در مامورهای امنیتی که بودن اجازه ورودم با کولم یا دوربینم رو ندادن. حتی اجازه ورود پانیا رو هم ندادن. در نتیجه پانیا و کولم و دوربینم و خواهرم موندن بیرون تا ما بریم داخل و بعد خواهرم بره. اولش که وارد شدم فقط یه لایه مه زیاد از دود سیگار بود فقط. اما بعدش فقط پر بود از بازی های مختلف و آدمایی که شرط بندی کرده بودن و بازی میکردن. تقریبا یه چیز شبیه فیلم Ocean’s 11-12-13 بود اما بطورت زنده. بنظرم برای فقط دیدن جالب بود، اما نه برای بازی و شرط بندی کردن. (نظر شخصیم رو گفتم)

بعد از اونجا هم با پانیا بازی Merry Go Round (واقعا نمیدونم به فارسی بهش چی میگن این بازی رو. هر کسی میدونه بهم بگه لطفا. بچه هم که بودم می گفتم از این بازی ها که اسب هاش می چرخه) رفتیم دوتایی، چون براش خطرناک و هیجان آور نیست و در ضمن جفتمون دوست داریم خیلی زیاد. (آیکون چه میکنه این کودک درون ;))

شب وقتی برگشتیم، به McDonald کنار هتل رفتیم با این نیت که بالاخره بتونیم به اینترنت وصل بشیم. که خدارو شکر هم تونستم. آخرای گشت و گذارم تو نت بود و شارژ لپ تاپ هم رو به پایان بود که خیلی خوشحال! و دور همی! یه سری به سایت دانشگاه زدم!! چشمتون روز بد نبینه، کلاس های ترم جدید رو اعلام کرده بودن اما زمان انتخاب واحد گروه مارو چیزی اعلام نکرده بودن. ساعت 12 شب داشتم سکته می کردم. سریع برگشتم به هتل و لپ تاپ رو زدم به برق. از اینطرف هم با شارژ کمی که ته سیم کارتم مونده بود زنگ زدم به ایران به یکی از دوستام که بیاد تو یاهو مسنجر تا بهش بگم با دانشگاه تماس بگیره و برام پول واریز کنه به حسابم. (زپلشک آید و زن زاید و مهمان ز در آید و …) با مامان و پانیا پاشدیم رفتیم دم McDonlad که از اینترنتش استفاده کنم. شانس من اونم تعطیل کرده بود و نمی شد بشینیم تو رستوران. مجبور شدم بشینم گوشه پیاده رو، لپ تاپ به بغل، به دوستم توضیحات لازمه رو بدم. تو عمرم چت کردن از تو خیابون و گوشه پیاده رو انجام نداده بودم که اونم به لطف دانشگاه عزیز! انجام دادم… قرار شد فرداش دوستم به دانشگاه زنگ بزنه و بهم خبر بده که انتخاب واحد ما کی هست. اما خدا میدونه چه حالی داشتم تا زمانی که جواب بگیرم. از دوستم همینجا تشکر ویژه میکنم که اون چند روز زحمت کشید و پیگیر کارم بود.

وقتی برگشتیم به هتل متوجه شدم اونجاهایی از تنم که می خارید یه چیز شبیه جای نیش پشه هست اما بزرگتر. تا الان که دارم می نویسم این متن رو هنوزم از اونا تو تنم میزنه و هی می خاره و می خاره و بزرگتر میشه. بعد از یکی دو روز از توشون چرک میاد و دوباره می خاره اما یه ذره دردناک میشن. بعد از چند روز که داره خوب میشه جاهاش کبود میشه. شانسی که دارم فقط تو صورتم از اینا نزده. پریشب که به دکتر نشون دادم گفت “احتمالا به روغنی که تو ماساژ بهت زدن حساسیت نشون داده بدنت” و بهم دارو داد… از اونروز تا الان وقتی تیک خارشکم عود میکنه، میشم مثل این آدمایی که عید به عید میرن حموم. 😀 … اما ماساژه یه دنیایی بود.

ادامه دارد…

پ.ن: شب قدر به یاد اونایی که یادم بود، بودم و دعا کردم. اونایی رو هم که یادم نبود بازم براشون دعای خیر کردم.

این پست در شنبه, 11 سپتامبر 2010 ساعت 8:00 ب.ظ ارسال شده است و مربوط به موضوع روز نوشت هام, سفرنامه هام, نوشته هاي پپري. می باشد . شما می توانید با RSS 2.0 نظرات این پست را دنبال کنید.

 

12 پاسخ به “سفر به شرق آسیا – 4”

  1. الهام - روح پرتابل گفته :

    حالام ببر بده همون که ماساژت داد بخارونتت!
    ————————–

    😀

  2. مرحومه مغفوره گفته :

    بچه چقدر بلا ملا سر تو میاد!
    چرا اینجوری ای تو؟ : )))))))))))))))))
    خوراک خنده ای هاااااا
    فکر کن کنار پیاده رو در حال خاروندن در حال چت!!!
    ————————–
    نیست تو چشمم، همش چشمم میکنن 😉
    دفیفا همیطوری بودم تو پیاده رو 😀

  3. مرحومه مغفوره گفته :

    نه انصافا میخوام بدونم شهربازی که رفتی یاد بعضیا بودی؟!
    ————————–
    به یاد اون افراد خاص که بودم، یکیشون بیشتر اما
    تو منظورت کی؟

  4. معمار بیکار گفته :

    گوشه خیابون و چت؟؟؟؟؟
    :دی
    ————————–
    پس چی فک کردی!!! 😀
    اصلا توو خارجه مده اینطوری 😉

  5. امیر ارام گفته :

    خوب راست بگو ببینم
    اون مانتو ابیه رو اونجا پوشیدی کسی یه جوری نیگات نکرد؟؟؟
    ————————–
    مانتووووووووو!!!!!
    هی گفتم یه چیزی جا گذاشتته بودما، بگو پس همین بوده 😉

  6. آرش گفته :

    سلام.
    ممنون بابت سفرنامه قشنگت که مثل فیلم مستند می مونه.
    فقط اگه تورش خوب بود بگو با کدوم تور رفتی، اسمش چی بود، هزینش چقدر شد.
    ممنون
    ————————–
    سلام
    خواهش میکنم
    پس یه کمیسیونم باید بگیرم ازشون 😉
    آژانس دلتابان، با خانم فرامرزی باید تماس بگیرید.

  7. احسان عیوضی گفته :

    آخرشم مینوشتی »

    پریا خانوم – ستاد مرکزی خبر – مالزی !!!
    ————————–

    :))))))))))
    آخه هنوز آخرش نشده که 😀
    بذار بشه، می نویسم 😉

  8. مسيحا گفته :

    واقعا زيبا نوشتي
    هميشه در مسافرت و گردش باشي
    و هميشه سلامت
    و ما هم شمارو هميشه خندان ببينيم
    كسي هم تا يه 50 سال ديگه جرات نكنه بهت بگه مادر بيا ببرمت اونور خيابون

    ننه بيا دست منو بگير ببر اونور خيابون
    ————————–
    ممنون. شرمنده می فرمایید که!
    امیدوارم شما هم همیشه به سفرهای بهتر از این باشید و حسابی خوش بگذرونید و از شادی و خوشی شما ما هم خوشحال بشیم
    شما که ماشالا از ما جوون ترین، بدون اغراق

  9. Memorialist گفته :

    از اولش که شروع کردم به خوندم منتظر این بودم که ببینم چرا بدنت می خاره ! :دی !
    آقا دلم شهر بازی خواست ! منو اون تو ول کنن دیگه نمی تونن بیارنم بیرون :)) از اونجایی که منم از خرید کردن و الکی تو این پاساژ و اون پاساژ گشتن خیلی بدم میاد و همیشه هم سر این موضوع با خانواده بحث دارم که آدم وقتی قصد خرید چیز خاصی نداره نباید بی خود وقتش رو توی این پاساژا تلف کنه و باید به کارای مهم تر بپردازه ! که البته همیشه مامانم هم در جواب می گه کارای مهم تو که چک کردن گودر و اینترنته ! :دی ! و من با رویی سرخ شده ساکت می شم ! :دی !
    آخ گفتی دانشگاه و … من که سه روزه دقیقا درگیر انتخاب واحد ! بالاخره امروز به ضرب و زور تونستم 22 واحد بردارم و برنامه ام رو فیکس کنم ! خدا رو شکر ! آخه همیشه سر این انتخاب واحد و ورود به سایت دانشگاه ما دعواس !
    دارم تصور می کنم گوشه خیابون چت کردن چه جوریه ! :دی ! بمیرم الهی که چه استرسی بهت وارد شده !
    حالا خارش تنت بهتر شده ؟
    ————————–
    اصولا در برخی موارد تنم می خاره 😉
    همین دیگه! آدم وقتی چیز خاصی نمی خواد چرا باید هی بچرخه الکی؟ منم همیشه غرغرم سر اینه با مامانم اینا. ایـــــش 😉
    من امروز 7:30 صبح پاشدم پریدم تو سایت. انگار اولین نفر بودم چون هنوز درسا پر نشده بود. خدارو شکر راحت انتخاب کردم. اما تو سه روز جمع شد :((((
    ببین یه چیز بگم! من فکر میکنم چون تو ایران نبود خیلی باحال بود چت کردن از تو خیابون چون کسی به کارت کاری نداشت.
    از اون دونه ها که می زنه هنوز اما تیک خارشم مدتش کمتر شده

  10. دنيا گفته :

    سلام.نوشته هات و مي خونم احساس مي كنم خودم رفتم مالزي.ممنون بابت نوشته هات 🙂
    ————————–
    سلام
    امیدوارم به زودی بری و بیشتر از من بهت خوش بگذره 🙂
    ممنون از لطفت

  11. Memorialist گفته :

    دقیقا !
    مال من تو چهار روز جمع شد ! از صبح تا شب :S
    مطمئن باش دلیلش همون بوده !
    خب خدا رو شکر . انشالله (ماشالله) همون دونه هام خوب می شه :*
    ————————–
    من واقعا تشکر میکنم از این آموزش دانشگاه های ما که اینطور بفکرمون هستن!!!
    ممنون

  12. papary » Blog Archive » سفر به شرق آسیا – 5 گفته :

    […] سفر به شرق آسیا – ۴ (+) […]

ارسال نظر